نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان پروين اعتصامي
در
صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت
شاد آن گلي، که خار و خسش نيست
در
جوار
گفت: آگه نيستي کز سر
در
افتادت کلاه
گفت:
در
سر عقل بايد، بي کلاهي عار نيست
ديوان حافظ
برو از خانه گردون به
در
و نان مطلب
کان سيه کاسه
در
آخر بکشد مهمان را
در
خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
کاين چنين رفته ست
در
عهد ازل تقدير ما
باده نوشي که
در
او روي و ريايي نبود
بهتر از زهدفروشي که
در
او روي و رياست
که شنيدي که
در
اين بزم دمي خوش بنشست
که نه
در
آخر صحبت به ندامت برخاست
در
دير مغان آمد يارم قدحي
در
دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
گر غاليه خوش بو شد
در
گيسوي او پيچيد
ور وسمه کمانکش گشت
در
ابروي او پيوست
مطرب چه پرده ساخت که
در
پرده سماع
بر اهل وجد و حال
در
هاي و هو ببست
دي وعده داد وصلم و
در
سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه
در
سر است
المنه لله که
در
ميکده باز است
زان رو که مرا بر
در
او روي نياز است
خم ها همه
در
جوش و خروشند ز مستي
وان مي که
در
آن جاست حقيقت نه مجاز است
در
کعبه کوي تو هر آن کس که بيايد
از قبله ابروي تو
در
عين نماز است
گل
در
بر و مي
در
کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
در
طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در
صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست
شير
در
باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که
در
وي خطري نيست که نيست
مباش
در
پي آزار و هر چه خواهي کن
که
در
شريعت ما غير از اين گناهي نيست
گفتمش
در
عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق
در
اين کار داشت
در
تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده که عمر
در
سر سوداي خام رفت
حسن روي تو به يک جلوه که
در
آينه کرد
اين همه نقش
در
آيينه اوهام افتاد
در
خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و
در
دام افتاد
عماري دار ليلي را که مهد ماه
در
حکم است
خدا را
در
دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
چو
در
رويت بخندد گل مشو
در
دامش اي بلبل
که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
دل به اميد صدايي که مگر
در
تو رسد
ناله ها کرد
در
اين کوه که فرهاد نکرد
دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي گيرد
ز هر
در
مي دهم پندش وليکن
در
نمي گيرد
سخن
در
احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل که
در
دلبر نمي گيرد
رواست
در
بر اگر مي طپد کبوتر دل
که ديد
در
ره خود تاب و پيچ دام و نشد
گوي توفيق و کرامت
در
ميان افکنده اند
کس به ميدان
در
نمي آيد سواران را چه شد
هر که شد محرم دل
در
حرم يار بماند
وان که اين کار ندانست
در
انکار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
که حديثش همه جا
در
در
و ديوار بماند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که
در
تدبير درمانند
در
مانند
بر
در
شاهم گدايي نکته اي
در
کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون
در
دل و پا
در
گل بود
ساقيا جام دمادم ده که
در
سير طريق
هر که عاشق وش نيامد
در
نفاق افتاده بود
کنون که
در
چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه
در
قدم او نهاد سر به سجود
ترسم که اشک
در
غم ما پرده
در
شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
مردم
در
اين فراق و
در
آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد
دامني گر چاک شد
در
عالم رندي چه باک
جامه اي
در
نيک نامي نيز مي بايد دريد
بيا و کشتي ما
در
شط شراب انداز
خروش و ولوله
در
جان شيخ و شاب انداز
روز اول رفت دينم
در
سر زلفين تو
تا چه خواهد شد
در
اين سودا سرانجامم هنوز
پرتو روي تو تا
در
خلوتم ديد آفتاب
مي رود چون سايه هر دم بر
در
و بامم هنوز
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل
در
انديشه که چون عشوه کند
در
کارش
کوه صبرم نرم شد چون موم
در
دست غمت
تا
در
آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
بجز خيال دهان تو نيست
در
دل تنگ
که کس مباد چو من
در
پي خيال محال
کشيدم
در
برت ناگاه و شد
در
تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
حافظا شايد اگر
در
طلب گوهر وصل
ديده دريا کنم از اشک و
در
او غوطه خورم
قصد جان است طمع
در
لب جانان کردن
تو مرا بين که
در
اين کار به جان مي کوشم
عمريست تا من
در
طلب هر روز گامي مي زنم
دست شفاعت هر زمان
در
نيک نامي مي زنم
من که دارم
در
گدايي گنج سلطاني به دست
کي طمع
در
گردش گردون دون پرور کنم
عاشقان را گر
در
آتش مي پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر
در
چشمه کوثر کنم
صفحه قبل
1
...
580
581
582
583
584
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن