167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • عود در مجلس دمي خوش مي زند بي همنفس
    آري، آري، وقت انفاس شکربار، امشب است
  • يارب! آن ابرو، چه محرابي است کز سوداي او؟
    در زواياي فلک، پيوسته يارب يارب، است
  • صوفيان! گر همتي داريد جامي در کشيد
    زان خم صافي، که صاحب همتان را مشرب است
  • بيش به تيغ ستم، خون غريبان، مريز
    ظلم مکن در جهان، امن و امان، برنخاست
  • بنشست، غمت در دل من تنگ و ندانم
    با ماش چنين تنگ نشيني، ز کجا خاست؟
  • حديث واعظ بلبل کجا سحر شنود؟
    کسي که غنچه صفت، گوش دل، در آکند ست
  • ز شوق بزم تو در ديده و دل سلمان
    مدام، اشک صراحي و ناله عودست
  • جان من، همنفس باد سحر خواهد بود
    تا ز بويت، نفسي، در تن باد سحر است
  • تو مالکي به همه روي، در ممالک حسن
    مرا بپرس، که سلمانت از مماليک است
  • دلم به مجلس عشقت، هميشه بر صدر است
    زبان به ذکر دهانت، مدام، در کام است
  • رسيد شام اجل، بر در سراي امل
    ولي چه سود! که سلمان هنوز، بربام، است
  • نقش و نگار چهان، هيچ مبين در جهان
    کانچه نظر مي کني، نقش نگارين ماست
  • در خرابات خيال تو خرد را ره، نيست
    يعني او نيز هم از زمره هشياران است
  • دلم از مصطبه عشق تو، بويي بشنيد
    زان زمان باز مقيم در خماران است
  • در هوي و هوس سرو قدت، سلمان را
    ديده، ابري است، که خون جگرش، باران است
  • نگارم رفت و چشمم ماند، در راه
    ولي اشکم هنوز از پي، روان است
  • دلم زباده دور الست، رنگي يافت
    هنوز بويي از آن باده، در مشام من است
  • خيال روي تو دارم، مقام در چشمم
    سرشک چشمم، ازان رو مقيم گلگون است
  • دل مقيد سلمان، اسير آن ليلي است
    که در سلاسل زلفش، هزار مجنون است
  • چشم مخمور تو در خواب مستي، خفته است
    از خمار چشم مستت، عالمي، آشفته است
  • ديده باريک بينم، در شب تاريک هجر
    بس که بر ياد لبت، درهاي عدنان، سفته است
  • پروانه، چون مجال برون شد ز کوي دوست
    يابد بدين طريق، که او در گرفته است
  • داني که چيست، مايه آن لعل آتشين؟
    کامروز، باز، در قدح زر، گرفته است
  • خون حرام ماست که ساقي، به روزگار
    در گردن صراحي و ساغر گرفته است
  • آتش که اندروني اصحاب خلوت است
    شمسش نگر، که چون به زبان در گرفته است
  • دل با خيال قد تو، بر رست در ازل
    زان روي راست، شکل صنوبر گرفته است
  • شکل صنوبري که دلش، نام کرده اند
    سلمان به ياد قد تو، در بر، گرفته است
  • گر افتدت هوس، که بپرسي، دل مرا
    در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است
  • رحمتي فرما، که از باران اشک چشم من
    مردم بيچاره را، در خانه آب، افتاده است
  • همدمي دارم عزيز، از من جدا خواهد شدن
    لاجرم مسکين دلم، در اضطراب، افتاده است
  • چشم مستت ديده ام، روزي، وزان مستي هنوز
    در خرابات مغان، سلمان، خراب، افتاده است
  • آفتابي، از من خاکي، جدا خواهد شدن
    لاجرم چون ذره، دل در اضطراب، افتاده است
  • صورت خط تو در خاطر من مي گذرد
    باز سر برزده از خاطر من سودايي است
  • درد بالاي تو چينم، که از آن بالاتر
    نتوان گفت، که در بزم فلک، بالايي است
  • دل سودازده در عهد تو بستيم و برين
    عهدها رفت و نگويي که مرا شيدايي است
  • همه در طره و گيسو نتوان پيچيدن
    کانچه من ديده ام از ملک جمالش، مويي است
  • هر کس که در کشاکش عشق توام بديد
    از صحبت کمان قد من چو تير جست
  • جان بيمارم به استقبال آمد، تا به لب
    قوتي از نو مگر، در جان بيمار آمدست؟
  • در ازل، با تو مرا، شرط و قراري بودست
    با سر زلف تو نيزم، سروکاري بودست
  • بي کناري و مياني و لبي، پيوسته
    در ميان من و تو، بوس و کناري بودست
  • اي دل! از ما ببريدي و نشستي در خاک
    مگر از رهگذر مات، غباري بودست
  • من خراباتيم و باده پرست
    در خرابات مغان، عاشق و مست
  • رندي و عاشقي و قلاشي
    هيچ شک نيست که در ما همه هست
  • ما همان خاک در مصطبه ايم
    معني و صورت ما عالي و پست
  • آن زمان نيز که گرديم غبار
    بر در ميکده خواهيم نشست
  • غمزه بيمار يار، از ناتواني خوشترست
    قامتش را در طبيعت، اعتدالي ديگرست
  • ساقي آب رز براي ديگران در گردش آر
    کاسياي ما کنون، گردان به آبي ديگرست
  • دل زجا برخاست مارا، وصل او برجا نشست
    تا بپنداري که عشقش، در دل تنها نشست
  • خاست غوغايي ز قدش، در ميان عاشقان
    درميان ما نخواهد، هرگز اين غوغا نشست
  • بهر ديدار جمالش، دل به راه ديده رفت
    از پي دردانه و بيچاره در دريا، نشست
  • جز غمت، کاري نخواهد، بر ضمير ما گذشت
    جز رخت، نقشي نخواهد در خيال ما نشست
  • گر بدين شيوه کند، چشم تو مردم رامست
    نتوان گفت، که در دور تو، هشياري هست
  • جان صوفي نشد، از دود کدورت، صافي
    تا نشد در بن خمخانه، چو دردي بنشست
  • با سر زلف تو سوداي من، امروزي نيست
    ما نبوديم که اين سلسله در هم پيوست
  • با سر زلف تو سوداي من، امروزي نيست
    ما نبوديم که اين سلسله در هم پيوست
  • چشم بدان، ز حسن لقاي تو دور باد!
    کاکنون بقاي عالميان، در لقاي توست
  • موي تو بر قفاي تو ديدم، بتافتم
    گفتم، مگر که دود دلي، در قفاي توست
  • يار، در ميدان دولت خانه وصلم، چو نيست
    مي کنم آمد شدي، پيش سگان کوي دوست
  • صيدي، که در کمند تو، روزي اسير شد
    ز انديشه خلاص همه عمر، باز رست
  • خواهي که سربلند شوي، از هواي او
    سلمان چو خاک در قدم يار گرد پست
  • بر بناگوشش اگر دانه در بيني باز
    مشو آشفته، که از غاليه هم دامي هست
  • حالم، از باد سحر پرس، که در صحبت او
    جان تيمار مرا، پيش تو، پيغامي هست
  • داغ سوداي تو بر جان رهي تنها نيست
    در جهان کيست، که شوريده اين سودا نيست
  • طلعتش، آيينه صنع است و در آيينه اش
    جمله حيرانند و کس را زهره گفتار نيست
  • هر که در خم خانه عشق تو بار
    يافت برگ هيچ بستانيش نيست
  • هر که جان در راه جاناني نباخت
    يا ز دل دورست يا جانيش نيست
  • خود دل مجموع، در عالم که ديد
    کز عقب آه پريشانيش نيست
  • در عاشقي دلا ز ملامت مشو ملول
    کاحوال خستگاه هوا جز صراع نيست
  • در سر ز استماع الست است مستيي
    ما را که احتياج شراب و سماع نيست
  • حاصلي، زين دور غم فرجام، نيست
    در جهان دوري، چو دور جام نيست
  • فاسقان، بدنام و صالح، نيک نام
    عارفان را در ميان، خود نام نيست
  • مجوي محرم و همدم طلب مکن، سلمان!
    که در ديار تو، محرم نماند و همدم نيست
  • در خلوت دل، ساختمت، منزل و آنکس
    گر دل نکند، منزل جانانه کسي نيست
  • دلگرمي پروانه ده اي شمع که در عشق
    امروز، به جانبازي پروانه کسي نيست
  • ياري که به کامت برساند، ز دل خود
    در دور، بجز ساغر و پيمانه کسي نيست
  • گر چه آتش دهن و تيز زبانم، چون شمع
    در حضور تو مرا، قوت گويايي نيست
  • گو برو در وصالت مطلب، آنکس کو
    که به عشق تو چو سلمان دل دريايي نيست
  • هر که چون سروم، گل اندامي نداشت
    در جهان، از عيش خوش کامي نداشت
  • هر که سر، در پاي منظوري بتاخت
    راستي نيکو، سرآنجامي نداشت
  • چند گويم، در فراقت کابم از سرگذشت؟
    شد بپايان عمر و پاياني ندارد سر گذشت
  • هر خندگي کآمد، از مشکين کمان ابروت
    در دل مسکين من، پيکان بماند و سرگذشت
  • در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان
    نيست جز خاک درت، چون ميتوان زان درگذشت؟
  • بر دل من تا خيال آن پري پيکر، گذشت
    کافرم گر در خيالم، صورتي ديگر گذشت
  • پرتو ديدار جانان تافت بر جان، در ازل
    ديده جان پرتو ديدار جانان، بر نتافت
  • در خرابات آمدم از کنج مسجد زانکه وقت
    انتظار جنت و موعود رضوان بر نتافت
  • قصه زلف تو مي گفتم، رخت در تاب شد
    بود نازک دل، سخنهاي پريشان بر نتافت
  • بلبل شنيد ناله من، در فراق يار
    مستانه، نعره اي زد و از خويشتن برفت
  • آن کس که باز ماند از جانان براي جان
    يوسف گذاشت، در طلب پيرهن برفت
  • از زلف جمع کرد، پراکنده لشکري
    آمد، به قصد خونم و در آمدن برفت
  • بشکست، قلب لشکر دلها و در پيش
    لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت
  • پرده عشاق را بر داشت مطرب در سماع
    گو فرو مگذار، تا پيدا شود، راز نهفت
  • جام نمام ز نقل لب تو، نقلي کرد
    راز سر بسته خم، در دهن عام افتاد
  • باد زنار سر زلف تو، از هم بگشود
    صد شکست از طرف کفر در اسلام افتاد
  • خواست که از گوشه خواب، در آيد به چشم
    خانه، خيال تو داشت، مدخل خوابي نداد
  • هيچ دلي در نيافت، نعمت روز وصال
    تا به فراقش نخست، تاب عذابي نداد
  • نيست ممتع کسي، کانچه بدست آمدش
    در ره شاهد نباخت، يا به شرابي نداد
  • کي در دماغ عاشق، سوداي عقل گنجد
    آري سر قلندر، دستار بر نتابد
  • در روي يار سلمان، کم کن سخن، که نازک
    درد سر حکايت، بسيار، بر نتابد
  • شعر پاک سره خالص سلمان، نقدي است
    که به نام تو در آفاق، روان مي گردد
  • در آينه اش، جمله خلايق نگرانند
    في الجمله، يکي، زهره گفتار ندارد