167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • فلک در شگفت از تو گر چند او
    بر از آتش و آب و خاک و هواست
  • تو شرعي و او دين و در راه حق
    نه آن زين نه اين زان زماني جداست
  • خه خه اي شاهي که از بس بخشش و بخشايشت
    خرس در داهي و گرگ اندر شباني آمدست
  • از در دولت سبک بر بام هفتم رو که چرخ
    با چنين نه پايه بهر نردباني آمدست
  • منت خداي را که مر اين هر دو وصف را
    جر در مزاج پيشرو دين قرار نيست
  • در بر و بحر نيست يکي صنعت از سخا
    کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نيست
  • با سيرتش در آتش و آب و هوا و خاک
    قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نيست
  • جز در چمن ولي تو چون گل پياده کيست
    جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نيست
  • نزديک علم و راي تو مه نورمند نيست
    در پيش حلم و سنگ تو که بردبار نيست
  • مانده اندر پرده هاي تر و ناخوش چون پياز
    هر که او گرم مجرد در رهش چون سير نيست
  • گهر ايمان جسته ست ز ارکان سپهر
    در دو کونش به مثل جز دل پاکان کان نيست
  • کاين طريقست که در وي چو شوي توشه ترا
    جز فنا بودن اگر بوذري و سلمان نيست
  • آن شاخ عطا بخش که در باغ شريعت
    با نفع تراز وي به گه جود بري نيست
  • از روزه و از گريه چو يک کام و دو چشمش
    در باديه تقوا خشکي و تري نيست
  • در آب فنا غرق شد از زورق کينه
    آن دل که درو ز آتش مهرت شرري نيست
  • در عين بهشتي تو هم اينجا و هم آنجا
    کاندر دل تو از حسد کس مقري نيست
  • داري خرد و علم و سخا ليک بر عقل
    در طبعت از اين بي حسدي به هنري نيست
  • خورشيد جهان کي شود از علم کسي کو
    در شب چو مه او را بر خواندن سهري نيست
  • در شاخ ثناي تو چو زد چنگ سخا کن
    کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمري نيست
  • گر تو خواهي نفس خود را مستمند خود کني
    در کند عشق «بسم الله » کمين بايد نهاد
  • جاي گر حور و حريرت بايد اندر تار شب
    از دو چشم خويشتن در ثمين بايد نهاد
  • گر تو خواهي ظاهر و باطنت گردد همچو تير
    در سحرگه ديده را بر روي طين بايد نهاد
  • کسي کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد
    برابر کي بود با آن که دل در خير و شر بندد
  • کسي کو را عيان بايد خبر پيش مجال آيد
    چو خلوت با عيان سازد کجا دل در خبر بندد
  • غلام خاطر اويم، که او همت قوي دارد
    که دارد هر دو عالم را و دل در يک نظر بندد