167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • کي بدين کفر و بدين ايمان من تن در دهد
    هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخساره اي
  • چو فسون دانم کردن چه حيل دانم ساخت
    تا بدانم که تو در دام که آويخته اي
  • در وصل تو با خوي تو از روي خرد نيست
    جان را ز خم زلف تو اميد رهايي
  • نازي در سر که چه يعني من نيکوم
    تا تو بدين سيرتي نه تو و نه نيکويي
  • چرا گويي سنايي اين گر او را خود شکارستي
    ز دست سينه کبک دري او را در آرستي
  • يار اگر در کار من بيمار ازين به داشتي
    کار اين دلخسته را بسيار ازين به داشتي
  • کار من مشکل شد ارني دوست در دل بردنم
    نرگس بيکار را بر کار ازين به داشتي
  • شد دلم مغرور آن گفتار جان افزاي تو
    آه اگر در عشق من گفتار ازين به داشتي
  • با سنايي عهد و پيمان داشتي در دل مقيم
    گر سنايي مرد بودي کار ازين به داشتي
  • کشيدي در ميان کار خلقي را به طراري
    پس آنگه از ميان خود را به چالاکي بدر بردي
  • کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
    ز مي بايد که در دستم نهي هر ساعتي جامي
  • پس چو ميدان فلک را نيست خورشيدي چو تو
    چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همي
  • گر هنوز از دولبش جويم غذا نشگفت از آنک
    در هواي عشقش اکنون کفچه بر گردم همي
  • روي زرد من ز عکس روي چون خورشيد اوست
    زان چو سايه گرد آن ديوار و در گردم همي
  • صدهزاران جان متواري در آري زير زلف
    چون به دو کوکب کمند حلقه ها را خم زني
  • در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق
    غمزه بر هم زن يکي تا خلق را بر هم زني
  • ز بهر چشم تو نرگس همي پويم به هر مجلس
    نديدم در غمت مونس بجز باد سحرگاهي
  • آهم شکست در بر ز آن دم که ديد چشمم
    آن حسن بي تباهي و آن لطف بي تناهي
  • ز آن آه بر نيارد زيرا که هست پنهان
    آه از درون جانش تو در ميان آهي
  • جامه غم بدرم من ز طرب چون تو مرا
    حب در بسته ميان جام غم انجام دهي
  • چه خوش بود آن وقتي کز سوز دل از شوقت
    در راه تو مي کاريم از ديده گلستانها
  • چون به شاهين قضا انصاف سنجي گاه حکم
    جبرئيل از سد ره گويد با ملايک در ملا
  • دانش عبدالودودي بايد اندر طبع و لفظ
    تا بود مر مرد را، در صدر دين، زيب و بها
  • صد علي در کوي ما بيش ست با زيب و جمال
    ليک يک تن را نخواند هيچ عاقل مرتضا
  • تا بيابد حاجي و غازي همي اندر دو اصل
    در مناسک حکم حج وندر سير حکم غزا