167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • مکن در قبه زنگار اوصاف حروف او را
    چو عشق عافيت پخته چو کارم خام جان اي جان
  • مرا عشقت بناميزد بدانسان پروريد اي جان
    که با ياد تو در دوزخ توانم آرميد اي جان
  • دلم در چاکري عشقت کمر بستست تو گويي
    که ايزد جز پي عشقت مرا خود نافريد اي جان
  • همه عالم چو حرف «ن » از آن در خدمتت مانده
    که از کل نکورويان تويي خاص آن جان اي جان
  • گمنام کرد ما را يک جام باده تو
    در ده دو جام ديگر ما را چو نام گردان
  • عاشقي گر خواهد از ديدار معشوقي نشان
    گر نشان خواهي در آنجا جان و دل بيرون نشان
  • چون ز خود بي خود شدي معشوق خود را يافتي
    ذات هستي در نشان نيستي ديدن توان
  • چنگ در فتراک عشق هيچ بت رويي مزن
    تا به شکرانه نخست اندر نبازي جان و تن
  • يا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبند
    يا چو مردان جان فدا کن گوي در ميدان فگن
  • هر چه از معشوق آيد همچو دينش کن درست
    وآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن
  • لاابالي پيشه گير و عاشقي بر طاق نه
    عشق را در کار گير و عقل را بيکار کن
  • ور ز راه پنج حس خواهي که يار آيد ترا
    پنج باده نوش کن هر پنج در مسمار کن
  • حاصل نبود کس را از عشق تو در دنيا
    جز نامه سيه کردن جز عمر هبا کردن
  • اي به راه عشق خوبان گام بر ميخواره زن
    نور معني را ز دعوي در ميان زنار زن
  • قيل و قال لايجوز از کوي دل بيرون گذار
    بر در همت ز هستي پس قوي مسمار زن
  • نوش شهد از پيش آن در زهر قاتل بار کن
    طمع از روي حقيقت پيش زهر مار زن
  • ور نخواهي تا چو فرعون لعين گردي تو خوار
    پس چو ابراهيم پيغمبر قدم در نار زن
  • زاهدان ار تکيه بر زهد و صيام خود کنند
    تو چو مردان تکيه بر خمر و در خمار زن
  • دور شو از صحبت خود بر در صورت پرست
    بوسه بر خاک کف پاي ز خود بيزار زن
  • جرعه اي درد صفا در ريز بر اصحاب درد
    خرقه پوشان ريا را بر قفا مخراق زن
  • پس در غم آنکس که ز گل خار نداند
    عمر از چه کنم ياد که رشک خور مي من
  • جامه جنگ از سر خود برکش و خوش طبع باش
    خانه لهو و طرب را يک زمان در باز کن
  • ناز ترکان خوش بود چندان که در مستي شود
    چون شوي مست و خراب آنگاه ناز آغاز کن
  • اي از کمال و لطف و بزرگي بر آسمان
    عهد و وفا و خدمت ما در زمين مکن
  • تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز
    چند گويي از اويس و چند گويي از قرن