167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • خيز تا در صف عقل و عافيت جولان کنيم
    نفس کلي را بدل بر نقش شادروان کنيم
  • در دل ار خيل خيال از سحر دستان آورد
    از درخت صدق بر روي صد عصا ثعبان کنيم
  • عشق او در قلب ما چون هست سلطاني بزرگ
    نقش نقد ضرب ايمان نام آن سلطان کنيم
  • عاشق و معشوق و عشق اين هر سه را در يک صفت
    گه زليخا گه نبي گه يوسف کنعان کنيم
  • دست او بر گردن من همچو چنبر بود و من
    دست خود در گردن او همچو چنبر داشتم
  • سنايي خوانم آن ساعت که فاني گشتم از سنت
    سنايي آنگهي باشم که در بند سنن باشم
  • ز بي خوابي همي خوانم به عمدا اين غزل هردم
    «همه شب مردمان در خواب و من بيدار چون باشم »
  • در راه عشق اي عاشقان خواهي شفا خواهي الم
    کاندر طريق عاشقي يک رنگ بيني بيش و کم
  • روزي بيايد در ميان تا عشق را بندي ميان
    عيسي ببايد ترجمان تا زنده گرداند به دم
  • مسکن من در بيابان مونس من آهوان
    هر کجا من ني زنم از خون دل جيحون کنم
  • هر شبي گويم که خون خود بريزم در فراق
    باز گويم اين جهان و آن جهاني چون کنم
  • ما عجب خواريم در چشم تو اي يار عزيز
    گويي از روم و خزر نزدت اسير آورده ايم
  • از براي کشتن ما چند تازي اسب کين
    کز جفايت مرده و دل در غمت پرورده ايم
  • هر کسي راه ازين ره به قدم مي سپرد
    ما در اسپردن اين راه به جان آمده ايم
  • ما کلاه خواجگي اکنون ز سر بنهاده ايم
    تا که در بند کله دوزي اسير افتاده ايم
  • او کلاه عاشقان اکنون همي دوزد چو شمع
    ما از آن چون شمع در پيشش به جان استاده ايم
  • ما ز خصمانش کي انديشيم کاندر راه او
    خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده ايم
  • تا سنايي وار دربستيم دل در مهر او
    ما دو چشم اندر سنايي جز به کين نگشاده ايم
  • نفس ما خصمي عظيم اندر نهاد راه ماست
    غزو اکبر باشد ار در روي او خنجر کشيم
  • پاي ما در دام عشق خوبرويان بسته شد
    زين قبل درد و بلاي عاشقي بر سر کشيم
  • قصر قيصروان کسري گر نباشد گو مباش
    ما به مردي حلقه در گوش دو صد قيصر کشيم
  • ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامين او چو ويس
    رطل زيبد در چنين حالي اگر صهبا زنيم
  • شخص را مي وار هر شب در بر ويس افگنيم
    بوسه وامق وار هر دم بر لب عذرا زنيم
  • بر بخفتن گاه صحبت در بر ما افگند
    لب به بوسه گاه عشرت بر لب او ما زنيم
  • هر زمان ما را دلي کي باشد و جاني دگر
    تا به عشق بي وفايي ديگر آتش در زنيم