نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان بيدل دهلوي
حرص قانع نيست (بيدل) ورنه از ساز معاش
آنچه ما
در
کار داريم اکثري
در
کار نيست
در
قفس فرياد خاموشيست ما را چون حباب
شور اين آهنگ هم
در
گوش ما خواهد شکست
چشم و گوشي را که (بيدل) نيست فيض عبرتي
در
تماشاگاه معني روزن بام و
در
است
آنچه نتوان داد جز
در
دست محبوبان دل است
وانچه نتوان ريخت جز
در
پاي خوبان آبروست
چون نفس عمريست
در
لغزش قدم افشرده ايم
دل اگر دامن نگيرد
در
ره ما گل کجاست
يک شبم
در
دل نسيم ياد آن گيسو گذشت
عمر
در
آشفتگي چون سر بزير مو گذشت
ازين محفل بجائي رو که
در
ياد کسان نائي
وگرنه
در
عدم هم رفتنت باز آمدن دارد
کف خاکيم
در
ما ديگر انداز رسائي کو
که دست عجز اگر دارد بلندي
در
دعا دارد
گشاد غنچه
در
اوراق گل خواباند گلشن را
جهان
در
موج ناخن غوطه زد تا عقده ام واشد
در
فکر چرخ و انجم جهد تغافل اولي است
تا دانه ات بغربال پر
در
بدر نگردد
ني بهستي محو شد شور دوئي ني
در
عدم
هر کجا رفتيم (بيدل) خانه
در
بازار بود
نفس
در
دل شکستم شعله زد دود دماغ من
هوا
در
خانه مي دزدم غبار از بام ميخيزد
چو اشک شمع نقد آبروئي
در
گره دارم
که تا
در
پرده است آبست چون ريزد شرر ريزد
بهر زه
در
پرده من و ما غرور اوهام پيش بردي
نگشتي آگه که
در
دماغت هواي جاه که ميخرامد
تو کار خويش کن اينجا توئي
در
من نمي گنجد
کريبان عالمي دارد که
در
دامن نمي گنجد
سلامت نيست ساز دل چه
در
صحرا چه
در
منزل
متاع رنگ ما صد کاروان آفت ببر دارد
شوخ چشمان را ادب
در
خلوت دل ره نداد
حلقه ها بيرون
در
زين وضع گستاخانه ماند
آخر کارم نفس
در
عالم تدبير سوخت
بر سر موئي که من تگ ميزدم
در
شانه ماند
زهستي قطع کن گر ميل راحت
در
نمود آمد
چو حيرت صاف ما
در
دست تا مژگان فرود آمد
عمرها شد آمد و رفت نفس جان ميکند
ما و من بيرون
در
فرسود و
در
دل جا نکرد
در
حريم خلوت دل عيب جورا راه نيست
حلقه را از شوخ چشمي جا برون
در
بود
نفس تا
در
جگر باقيست از آفت نيم ايمن
که چون ني استخوانم چشم بد
در
آستين دارد
گره
در
طبع ني هر چند افزون ناله رعناتر
کمند ما رسائي
در
خور سامان چين دارد
گهي بر سر گهي
در
دل گهي
در
ديده جا دارد
غبار راه جولان تو با من کارها دارد
خواه بر گردون سحر شو خواه
در
دريا حباب
در
ترازوي نفس جز باد کم سنجيده اند
از خيال عافيت بگذر که
در
زير فلک
گر همه کوه است سنگش
در
فلاخن ديده اند
جام
در
خون زن چو گل (بيدل) دگر ابرام چيست
در
بساط رنگ نتوان بيش ازين مختار شد
فسردن نيست دل را بيتو
در
کنج گرانجاني
که
در
هر جزو اين سنگ آتش ديگر کمين دارد
غبار هر دو جهان
در
سراغ ما خون کرد
ز رنگ باخته
در
هيچ جا اثر نبود
در
جهان بي تميزي چاره از تشويش نيست
ما بصد جا منقسم کرديم و دل
در
سينه بود
اي ابرني بباغ و نه
در
لاله زار بار
يادي زاشک من کن و
در
کوي يار بار
سيماب رو
در
آتش و روغن
در
آب باش
خود را زجرگه بد و نيک اينقدر برآر
از مدارا غوطه
در
موج حلاوت خوردن است
چرب و نرمي ها زبان پسته گيرد
در
شکر
دل مصفا کن شرر
در
خرمن اسباب ريز
آينه صيقل زن و نقش جهان
در
آب ريز
سجده واري بار
در
بزم وصالم داده اند
هان بناز اي سر که خواهي خاک شد
در
پاي ناز
ترک من مي تازد آشوب قيامت
در
رکاب
نيست باک از خاک ره
در
چشم مردم کردنش
در
طلسم دهر خصم راحتم از چشم خويش
چون نگه پا
در
رکاب وحشم از چشم خويش
صبا تا گرد از خاک سر راه تو مي آرد
چمن
در
کاسه گل ميکند
در
يوزه بويش
زبان
در
کام دزدد هر که درس عشق ميخواند
برون لفظ و خط راهي ندارد
در
ادب گاهش
سبک گردي
در
اين حيرتسرا آزاده ام دارم
نگه را منع جولان نيست پاي رفته
در
قيرش
صد آفت از که بايد جست
در
معموره ئي امکان
اگر صبحست هم از شبنم آبي هست
در
شيرش
اگر از تردد
در
بدر بود انفعال مذلتت
بتلاش همت (بيدلي)
در
ننگ زن تو هم از طمع
تو
در
خيال تعلق فسرده ئي ورنه
همان جداست چه خاک و چه آب
در
گل جمع
دو روز
در
دل خون گشته جوشن زن (بيدل)
نه باغ
در
خور جولان آرزوست نه راغ
غير از حيا چه پيش توان برد
در
عرق
چون اشک سعي تا قدم افشرد
در
عرق
بي تبسم نيست با آن جوش شيريني لبش
تا تو دريابي که
در
کار است
در
هر جا نمک
اي از خرامت نقش پا خورشيد تابان
در
بغل
از شوخي گرد رهت عالم گلستان
در
بغل
کو خلوت و کو انجمن
در
فکر خود دارم وطن
چون شمع سر تا پاي من دارد گريبان
در
بغل
در
وادئي کز شوق او (بيدل) زخود من رفته ام
خوابيده هر نقش قدم بگذشت جولان
در
بغل
اي بهار جلوه ات را شش جهت
در
بار گل
بيرخت
در
ديده من ميخلد چون خار گل
صفحه قبل
1
...
578
579
580
581
582
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن