167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان بيدل دهلوي

  • حرص قانع نيست (بيدل) ورنه از ساز معاش
    آنچه ما در کار داريم اکثري در کار نيست
  • در قفس فرياد خاموشيست ما را چون حباب
    شور اين آهنگ هم در گوش ما خواهد شکست
  • چشم و گوشي را که (بيدل) نيست فيض عبرتي
    در تماشاگاه معني روزن بام و در است
  • آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان دل است
    وانچه نتوان ريخت جز در پاي خوبان آبروست
  • چون نفس عمريست در لغزش قدم افشرده ايم
    دل اگر دامن نگيرد در ره ما گل کجاست
  • يک شبم در دل نسيم ياد آن گيسو گذشت
    عمر در آشفتگي چون سر بزير مو گذشت
  • ازين محفل بجائي رو که در ياد کسان نائي
    وگرنه در عدم هم رفتنت باز آمدن دارد
  • کف خاکيم در ما ديگر انداز رسائي کو
    که دست عجز اگر دارد بلندي در دعا دارد
  • گشاد غنچه در اوراق گل خواباند گلشن را
    جهان در موج ناخن غوطه زد تا عقده ام واشد
  • در فکر چرخ و انجم جهد تغافل اولي است
    تا دانه ات بغربال پر در بدر نگردد
  • ني بهستي محو شد شور دوئي ني در عدم
    هر کجا رفتيم (بيدل) خانه در بازار بود
  • نفس در دل شکستم شعله زد دود دماغ من
    هوا در خانه مي دزدم غبار از بام ميخيزد
  • چو اشک شمع نقد آبروئي در گره دارم
    که تا در پرده است آبست چون ريزد شرر ريزد
  • بهر زه در پرده من و ما غرور اوهام پيش بردي
    نگشتي آگه که در دماغت هواي جاه که ميخرامد
  • تو کار خويش کن اينجا توئي در من نمي گنجد
    کريبان عالمي دارد که در دامن نمي گنجد
  • سلامت نيست ساز دل چه در صحرا چه در منزل
    متاع رنگ ما صد کاروان آفت ببر دارد
  • شوخ چشمان را ادب در خلوت دل ره نداد
    حلقه ها بيرون در زين وضع گستاخانه ماند
  • آخر کارم نفس در عالم تدبير سوخت
    بر سر موئي که من تگ ميزدم در شانه ماند
  • زهستي قطع کن گر ميل راحت در نمود آمد
    چو حيرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد
  • عمرها شد آمد و رفت نفس جان ميکند
    ما و من بيرون در فرسود و در دل جا نکرد
  • در حريم خلوت دل عيب جورا راه نيست
    حلقه را از شوخ چشمي جا برون در بود
  • نفس تا در جگر باقيست از آفت نيم ايمن
    که چون ني استخوانم چشم بد در آستين دارد
  • گره در طبع ني هر چند افزون ناله رعناتر
    کمند ما رسائي در خور سامان چين دارد
  • گهي بر سر گهي در دل گهي در ديده جا دارد
    غبار راه جولان تو با من کارها دارد
  • خواه بر گردون سحر شو خواه در دريا حباب
    در ترازوي نفس جز باد کم سنجيده اند
  • از خيال عافيت بگذر که در زير فلک
    گر همه کوه است سنگش در فلاخن ديده اند
  • جام در خون زن چو گل (بيدل) دگر ابرام چيست
    در بساط رنگ نتوان بيش ازين مختار شد
  • فسردن نيست دل را بيتو در کنج گرانجاني
    که در هر جزو اين سنگ آتش ديگر کمين دارد
  • غبار هر دو جهان در سراغ ما خون کرد
    ز رنگ باخته در هيچ جا اثر نبود
  • در جهان بي تميزي چاره از تشويش نيست
    ما بصد جا منقسم کرديم و دل در سينه بود
  • اي ابرني بباغ و نه در لاله زار بار
    يادي زاشک من کن و در کوي يار بار
  • سيماب رو در آتش و روغن در آب باش
    خود را زجرگه بد و نيک اينقدر برآر
  • از مدارا غوطه در موج حلاوت خوردن است
    چرب و نرمي ها زبان پسته گيرد در شکر
  • دل مصفا کن شرر در خرمن اسباب ريز
    آينه صيقل زن و نقش جهان در آب ريز
  • سجده واري بار در بزم وصالم داده اند
    هان بناز اي سر که خواهي خاک شد در پاي ناز
  • ترک من مي تازد آشوب قيامت در رکاب
    نيست باک از خاک ره در چشم مردم کردنش
  • در طلسم دهر خصم راحتم از چشم خويش
    چون نگه پا در رکاب وحشم از چشم خويش
  • صبا تا گرد از خاک سر راه تو مي آرد
    چمن در کاسه گل ميکند در يوزه بويش
  • زبان در کام دزدد هر که درس عشق ميخواند
    برون لفظ و خط راهي ندارد در ادب گاهش
  • سبک گردي در اين حيرتسرا آزاده ام دارم
    نگه را منع جولان نيست پاي رفته در قيرش
  • صد آفت از که بايد جست در معموره ئي امکان
    اگر صبحست هم از شبنم آبي هست در شيرش
  • اگر از تردد در بدر بود انفعال مذلتت
    بتلاش همت (بيدلي) در ننگ زن تو هم از طمع
  • تو در خيال تعلق فسرده ئي ورنه
    همان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع
  • دو روز در دل خون گشته جوشن زن (بيدل)
    نه باغ در خور جولان آرزوست نه راغ
  • غير از حيا چه پيش توان برد در عرق
    چون اشک سعي تا قدم افشرد در عرق
  • بي تبسم نيست با آن جوش شيريني لبش
    تا تو دريابي که در کار است در هر جا نمک
  • اي از خرامت نقش پا خورشيد تابان در بغل
    از شوخي گرد رهت عالم گلستان در بغل
  • کو خلوت و کو انجمن در فکر خود دارم وطن
    چون شمع سر تا پاي من دارد گريبان در بغل
  • در وادئي کز شوق او (بيدل) زخود من رفته ام
    خوابيده هر نقش قدم بگذشت جولان در بغل
  • اي بهار جلوه ات را شش جهت در بار گل
    بيرخت در ديده من ميخلد چون خار گل