167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • اي در خم چوگان تو، گوي دل صاحبدلان
    دل گوي مي گردد ترا ميلي اگر داري بگو
  • از موي فرقت تا ميان، فرقي نباشد در ميان
    باريک بيني هر دو را، چون بازبيني مو به مو
  • با سرو کردم نسبتت، گفتي که اي کوته نظر
    گر راست مي گويي چو من، رو در چمن سروي بجو
  • من چو صيدي به کمند سر زلفش شده ام
    تا دگر کشته در آويزدم از فتراک او
  • آن دل که در دو عالم خواهد که با تو باشد
    بايد که از دو عالم تنها بود هميشه
  • تا به قصد جان مسکين بر ميان بستي کمر
    صد هزاران جان ز تار موي در واکرده اي
  • بعد ازين گر پيش چشمم بر کنار افکنده اي
    در ميان مردمم چون اشک رسوا کرده اي
  • يا کنار چشمه حيوان به مشک آلوده اي
    يا غبار در رگه صاحب به لب بسترده اي
  • چو گردم در هوا گردان وليکن بر دلش هرگز
    نمي آيم رها کن تا نيايد بر دلش گردي
  • دل و جان باختن شرط است سلمان در ره جانان
    اگر جان و دلي داري بباز آخر چرا داري؟
  • سزد که در سر کارم کني دمي چون صبح
    مگر به روز سپيد آيد اين شب تاري
  • دل در غم عشق تو نهاديم نه بر عمر
    زيرا که مقيم است غم و عمر گذاري
  • مرا تو ماه تاباني ولي بر ديگران تابي
    مرا تو آب حيواني اگر چه در دلم ناري
  • ميان ما به غير ما حجابي نيست مي دانم
    چه باشد گر در آيي وين حجاب از پيش برداري
  • من چو وامق باختم در نرد سودايت روان
    زين روان بازي چه سودم چون تو عذرا مي بري
  • هيچ عاقل در سر کويت به پاي خود نرفت
    زلف مي آري به صد زنجير و آنجا مي بري
  • گرز روي لطف يکدم مي کني در کوي ما
    وقت ما چون صبح از آن دم با صفا مي آوري
  • خيال چشم مستش را اگر در خواب خوش بيني
    عجب دارم که برداري سر از مستي و مستوري
  • ز مجلس شمع را ساقي، ببر در گوشه اي بنشان
    که امشب ماه خواهد کرد، ما را مجلس افروزي
  • بسوز و گريه چون شمع ار نخواهي گشت در هجران
    به يکدم مي توان کشتن، مرا چندين چه مي سوزي؟
  • اگر زخمي زني بر من، چنانم بر دل آيد خوش
    که بر گل در سحرگاهان، نسيم باد نوروزي
  • بار گردون و غم هر دو جهان در دل من
    نه گران باشد اگر تو نگرانم باشي
  • اگر از روز شمارست سخن روز شمار
    چون مني را که در آرد به شمار اي ساقي!
  • ز تاب لعل و آب مي، فکندي آتشي بر ما
    تو در ما آخر اين آتش چرا افکندي اي ساقي؟
  • سوز تو کجا گيرد، در خرمن هر خامي؟
    مرغ تو فرو نايد، اي دوست به هر بامي