167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • عشق است هر دم افزون، گويي که هر چه ما را
    از عمر مي شود کم، در عشق مي فزايد
  • بر آب زند هر دم، اين ديده نمناکم
    نقش تو و جز نقشت، در ديده نمي شايد
  • يار مي آيد و در ديده چنان مي آيد
    که پري پيکري از عالم جان مي آيد
  • سر سوداي تو گنجي است نهان در دل من
    به زيان مي رود آن چون به زبان مي آيد
  • به جمالت که اگربي تو نظر بر خورشيد
    مي کنم در نظرم تيغ و سنان مي آيد
  • مي رود در رخ و قد تو سخن سلمان را
    لاجرم نازک و زيبا و روان مي آيد
  • مرا در دل همي آيد که چون باز آيدم دلبر
    دل از دستش برون آرم، ولي دلبر نمي آيد
  • چو چشمت هرگزم چشمي به چشمم در نمي آيد
    به چشمانت که چشمم را بجز چشمت نمي آيد
  • اسرار عشقت از در گفت و شنيد نيست
    سري است بوالعجب که نه کس گفت و نه شنيد
  • خرم کسي که بر سر بازار عاشقي
    جان در غمت بداد و غمت را به جان خريد
  • دل پي دلدار رفت ديده چو اين حال ديد
    اشک به دندان گرفت دامن و در پي دويد
  • قبله و مذهب بسي است، يار يکي بيش نيست
    هر که دويي در ميان ديد يکي را دو ديد
  • به اميدي که رسد در تو دل خام طمع
    سالها ديگ هوس پخت و به آخر نرسيد
  • در جمال و رخ او اي مه و مهر ارنگريد
    هر دو چون سايه سجودي پس ديوار کنيد
  • دل براي گوهري از راه چشمم رفته است
    هر که را گوهر نيايد، در دل دريا چه کار؟
  • دين و دنيا هر دو بايد باخت در بازار عشق
    مردم کم مايه را خود با چنين سودا چه کار؟
  • مدعي را از جمالش نيست حظي، کان چمن
    عندليبان راست، زاغان را در آن بستان چه کار؟
  • بار جهان کجا و دل تنگم از کجا؟
    جايي است دل که نيست در و غير بار يار
  • چون غنچه ام اگر چه بسي خار در دل است
    من دل خوشم به بوي نسيم بهار يار
  • در زحمتم ز درد سر و گفت و گوي عقل
    اي عقل از سرم برو اين گفت و گو ببر
  • اي آشنا چه در پي بيگانه مي روي؟
    آن را که درد توست تو درمان او ببر
  • رفتي و در پي تو نه تنها دل است و بس
    جان عزيز نيز روان است، بر اثر
  • هست در من آتشي سوزان، نمي دانم که چيست؟
    اين قدر دانم که همچون شمع مي کاهم دگر
  • ساقيا ز آب رزان يک جرعه بر خاکم فشان
    هان که در خواهد گرفتن آتشين آهم دگر
  • در ازل خاک وجود من به مي گل کرده اند
    منع مي خوردن مکن سلمان به اکراهم دگر!