167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • چشم مخمور تو را يک نظر از گوشه خويش
    مست و سودا زده ام بر در خمار آورد
  • عقل را بوي سر زلف تو از کار ببرد
    عشق را شور مي لعل تو در کار آورد
  • ما غرق آب و زاهد، دم مي زند ز آتش
    گو: دم مزن که اين دم با ماش در نگيرد
  • گر چه در عهد تو عاشق به جفا مي ميرد
    لله الحمد که بر عهد وفا مي ميرد
  • مي کند راه خرد در شب سوداي تو گم
    که چراغ خرد از باد هوا مي ميرد
  • چشم فتان تو هر جا که بلا انگيزد
    اي بسا سر که در آن عرصه بلاش اندازد
  • هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد
    هر مي که دهد لعلت، با خون دل آميزد
  • از خط سبز تو در آتشم اي آب حيات!
    رشکم آيد که خضر بر لب جوي تو رسد
  • ساقي از درد سبو در تن من جاني کن!
    جان چه باشد که به دردي سبوي تو رسد
  • کسي بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
    که درگوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
  • کسي کو بر سر کويت تواند باختن جان را
    حرامش باد در تن، گرش پرواي جان باشد
  • تو دستار افکني صوفي و ما سر بر سر کويش
    سر و دستار را بايد که فرقي در ميان باشد
  • ز چشمش گوشه گيراي دل که باشد عين هوشياري
    گرفتن گوشه از مستي که تيرش در کمان باشد
  • ز حبيب خود شنيدم که به نزد ما جمادي
    به از ان وجود باشد که در و هوا نباشد
  • چو به حسرت گلت گل، شوم از گلم گياهي
    ندمد که بوي مهر تو در ان گيا نباشد
  • ما با خيال رويت، منزل در آب و ديده
    کرديم تا کسي را، بر ما گذر نباشد
  • در کوي عشق باشد، جان را خطر اگر چه
    جايي که عشق باشد، جان را خطر نباشد
  • هر چشم و سر نباشد در خورد خاک پايت
    تا سرمه که گردد، تا افسر که باشد؟
  • به خاک پات که در خاک پايت اندازم
    چو گيسوي تو به هر مويم ار سري باشد
  • چنان ز چشم تو در خواب مستيم که مرا
    ز خواب خوش به قيامت خبر نخواهد شد
  • در کشيدن مي به ياد لعل او کار من است
    پخته اي بايد که خامي را به کار اندر کشد
  • بي لبش مي ساقيا در جانم آتش مي شود
    بي لب او چون به کام خود کسي ساغر کشد؟
  • گر چه دل را نيست از سرو قدش حاصل بري
    آرزو دارد که بار ديگرش در بر کشد
  • در ره او شد صبا بيمار و مي خواهم که او
    گر چه بيمار است، اين ره زحمتي ديگر کشد
  • يار به زنجير زلف، باز مرا مي کشد
    در پي او مي روم، تا به کجا مي کشد