167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • کرديم جان را منزلت، باشد که بر ما بگذري
    بر ما گذر تا بگذريم، از آسمان، در منزلت
  • به رنگ روي همي دانم، آب چشم و بر آنم
    که رنگ و روي تو در آب ديده، کرد سرايت
  • بداد جان و بجان در نيافت، وصل تو سلمان
    که اين معامله، موقوف دولت است و هدايت
  • خال مشکين تو بر عارض گندم گون ديد
    آدم آمد ز پي دانه و در دام، افتاد
  • بخندد غنچه بر لاله، چو لعلش، در کلام آيد
    بپيچد بر سمن سنبل، چو زلفش، بر عذار افتد
  • هر آنکس کان لب و دندان چون ياقوت و در بيند
    ز چشمش بي گمان لؤلؤ و لعل آبدار افتد
  • به بويت باد شبگيري، چنان مست است، در بستان
    که چون زلفت ز مستي، بر گل و گلزار، مي افتد
  • ز سودايت برون کردم، کلاه خواجگي، از سر
    به سودايت که اين افسر، مرا در سر، نمي گنجد
  • به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم
    سرم تا دارد اين سودا، در آن چنبر، نمي گنجد
  • همه شب، دوست مي گردد، به گرد گوشه دلها
    که جز تو در دل تنگم، کسي ديگر، نمي گنجد
  • حديثي زان دهن گفتم، رقيبم گفت: زير لب
    برو سلمان، که هيچ اينجا، حکايت در نمي گنجد
  • تا کجا باد صبا، بوي تو دريوزه کند
    روز و شب بي سر و پا بر همه در مي گردد
  • آنکه پرسيد نشان تو و نام تو شنيد
    در پي وصل تو، بي نام و نشان مي گردد
  • گر از تن جان شود معزول، عشقت جاي آن دارد
    که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
  • مرا هم نيم جاني بود و در جان، محنت عشقت
    به محنت داد جان ليکن، محبت ها چنان دارد
  • اگر چون شمع قصد سر کني، بي جرم سلمان را
    نزاعي نيستش بر سر، سرو جان، در ميان دارد
  • در دل تويي و راز تو غير از تو و رازت
    کس راه درين پرده اسرار ندارد
  • بلبل همه شب در غم گل بر سر خارست
    گو گل مطلب هر که سر خار ندارد
  • رسن زلف تو در رشته جان من و شمع
    هر يک از آتش رخسار تو، تابي دارد
  • نيست در کوي تو کاري، دگران را ليکن
    با سر کوي تو سلمان، سر و کاري دارد
  • رايگان، چون سر و زر در قدمش، مي بازم
    سر چرا بر من شوريده، گران مي دارد؟
  • خبرت نيست که در باغ جمالت، همه شب
    چشم من آب گل و سرو روان مي دارد
  • لبم چو ياد کند، ذوق خاکبوس درت را
    ز شوق مردم چشم من، آب در دهن آرد
  • تو اختيار مني از همه جهانيان و جهان
    در آن هوس که ز دست من اختيار برد
  • دل زد در وصال تو دانم که ضايع است
    رنجي که آن ضعيف درين باب مي برد