167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • اين چه راهي است که در هر قدمش چاهي است؟
    وين چه بحري است که از هيچ طرف ساحل نيست؟
  • مقبل آن است که در چشم تو آيد امروز
    بجز از هندوي چشم تو کسي مقبل نيست
  • مگو به باد، غم دل که باد را در دل
    اگر چه آمد و شد هست، ليک محرم نيست
  • گردن شيران، به روبه بازي آرد، در کمند
    طره اش کز بند و قيدش، هيچ صيدي، خسته نيست
  • مشک را سوداي زلفش، خون به جوش آورده است
    بي سبب خون جگر، در ناف آهو بسته نيست
  • راستي از سر و قدش، طرفه تر در چشم من
    هيچ شمشادي، به طرف جويباري، رسته نيست
  • زهره در چنگ، اين غزل از قول سلمان مي زند
    خسته باد آن دل! که از تير بلايش خسته نيست
  • در حيرتم، که باد به زلف تو، چون رسيد
    في الجمله چون رسيد از آنجا چرا گذشت؟
  • از هوا دل گشت لرزان، در برم چون برگ بيد
    هر کجا بادي بران، شمشاد و نسرين برگذشت
  • از سر دنيا و دين، مردانه در خواهم گذشت
    مست و لايعقل، به کوي يار، بر خواهم گذشت
  • عاشق ثابت قدم، پروانه را ديدم که او
    باخت جان در عشق و روي، از شمع تابان بر نتافت
  • تا دل من حلقه زلف تو را در گوش کرد
    هر چه فرمودي به مويي، سر ز فرمان بر نتافت
  • دل، در برم گرفت و پي يار من برفت
    لب بوسه داد و جان و روان از بدن برفت
  • باز دل سوداي آن زنجير مو، از سر گرفت
    آتشم بنشسته بود از شمع رويش، در گرفت
  • زهد خشک و دامن تر، آتش ما، مي نشاند
    عشقش اين بار آتشي در زد، که خشک و تر، گرفت
  • پايم ز دست رفت و نيامد رهم، به سر
    در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت
  • بيچاره را چو در طلبش، پاي، سست گشت
    برخاست تا به سر، برود هم به سر نرفت
  • گفتم منش، کز سر آن زلف، در گذر
    ز آنجا که بود يک سر مو، پيشتر نرفت
  • دل تا در آورد، ز درش، با وصال دوست
    از هر دري درآمد و کاري بدر نرفت
  • پروردمت به خون جگر، سالها چو مشک
    وانگه چه خون که از تو مرا در جگر نرفت!
  • تا خم ابروي شوخ او، به پيشاني است، طاق
    در سر زلفش، دل من، با پريشاني است جفت
  • دست هجرانت، مرا در سينه، خار غم نشاند
    تا ازين خار غمم ديگر چه گل خواهد شکفت؟
  • در صفات عارضت، تا نقش مي بندد خيال
    کس سخن نازکتر و رنگين تر از سلمان نگفت
  • تو سرو باغ جنتي، از جوي جان برخاسته
    يا شاخ طوبي کاسمان، بنشاند در آب و گلت؟
  • من هودج عشق تو را، در جان و دل جا کرده ام
    کاندر سراي آب و گل دانم، نگنجد، محملت