167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • منور است به مهر تو، سينه عشاق
    بلي ز جانب مهر است، هر چه در ماه است
  • چشم بد دور از گل رويت، که در گلزار حسن
    هرگز از روي تو نازکتر، گلي، نشکفته است
  • عاقبت هم سر به جايي برکند، اين خون دل
    کز غم عشق تو سلمان، در درون، بنهفته است
  • باد صبا به بوي تو در باغ، رفته است
    بس خرده ها که بر گل احمر، گرفته است
  • چون شمع، مي گدازم و روشن نمي شود
    کين خود، چه آتشي است که در ما فتاده است؟
  • مي کشد مسکين دلم، تاب طناب طره ات
    چون کند، در گردن او، اين طناب، افتاده است
  • روزي از رويت، مگر طرف نقاب، افتاده است
    در دل خورشيد و مه، زان روز تاب، افتاده است
  • بس که باريد از هوا، باران محنت، بر سرم
    مردم چشم مرا، در خانه آب، افتاده است
  • غمزه ات دل مي برد، چشم توام، خون مي خورد
    روز و شب آن درشکار، اين در شراب، افتاده است
  • کرد چشمت، فتنه اي پيدا و در هر گوشه اي
    عالمي بر فتنه و بختم به خواب، افتاده است
  • برمتاب از من، عنان، آخر که يکسر کار من
    رفته از دست است و در پا چون رکاب، افتاده است
  • بر سرم آنچه ز تنها و فراقت، شبها
    مي رود با تو نگويم، که در آن دردسري است
  • جز صبا محرم من نيست، ولي چندانم
    بر صبا نيست، وثوقي که صبا در به دري، است
  • خواب مستي کرده چشمت، در خمار افتاده است
    زلف مشکين تو، چون من، بي قرار، افتاده است
  • چشم بيمار تو را ميرم، که در هر گوشه اي
    چون من مسکين، بيمارش، هزار افتاده است
  • پاي را در ره به عزت مي نه، اي جان عزيز!
    زانکه سرهاي عزيزان، برگذار افتاده است
  • حال سلمان گر کسي پرسد، بگو، در کوي دوست
    بي نوايي، بي زري، بي زور زار، افتاده است
  • در ره کعبه، خطاب آمدم، از ميخانه
    که کجا مي روي اي خواجه؟ همه خانه يکي است
  • با غم توست اگر جان مرا آرامي است
    در دل ماست اگر درد تو را مأوايي است
  • يک شب از ديده ما نيست خيالت، خالي
    شبروي شب همه شب، در پي شب پيمايي است
  • هر زمان حسن تو را، جلوه و رويي دگر است
    لاجرم در صفتش، هر سخنم را رويي است
  • به تماشا، تو مپندار که در چشم من است
    هر کجا برگ گلي تازه و تر برجويي است
  • با آنک در ميان تو دل بست عالمي
    کس زان ميان به غير کمر، طرف بر نبست
  • روز بر چشمم، سيه گرديده است از غم، چو شب
    در خيالم، آن زمان کان زلف و رخسار، آمدست
  • در جهاني که نه گل بود و نه باغ و نه بهار
    از گل روي توام، باغ و بهاري بودست