167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • گرگ است درعهد شما، از بز گريزان گوييا
    عدل تو شحم گرگ را، ماليد در لحم غنم
  • تا فتح وکسرت در ميان باشند بادت درجهان
    بادوستان و دشمنان، پيوسته فتح و کسر و ضم!
  • در آب و گل شده ام غرق و مشکل است از گل
    ره برون شدن من که بس گران بارم
  • به من به چشم بدي مي نگر که من در خود
    چو نيک مي نگرم بدترين اشرارم
  • صبحدم بوي عرار نجد مي بخشد شمال
    جان بپرور بو که بتوان يافت در شام اين شميم
  • استواء خط راي او اگر بيند الف
    از خجالت زين سبب در پيش دارد سر چو جيم
  • با قضا حيلت چه ارزد زانکه در روز اجل
    عاجز است از دفع دشمن سوزن چو موي سيم
  • در چشم تو کي آيم ازين سان که غمزه هاست
    صف برکشيده اند کران تا کران چشم
  • زمين در چرخ مي آيد، زمانه عيش مي زايد
    فلک بي خويش مي گردد، به صوت زير و بانگ بم
  • در مشاطگي زد مه، ملک گفتا: بده بارش
    که هست اين کار الحق بس، به غايت عالي و معظم
  • زعصمت کعبه دين را حريمي شد چنان پيدا
    که مي خواهد زطهر او، طهارت در حرم زمزم
  • فتاده ژاله بر لاله، درخشان لاله از ژاله
    چنان کز چهره ساقي، شفق گون باده در غم
  • حديث زلف او يکسر، کزو پيچيده مي گويم
    چه گويم راستي زان زلف پيچاپيچ خم در خم؟
  • اگر رنجي بود درجان، بود درد توام درمان
    ورم ريشي بود در دل، بود زخم توام مرهم
  • دم کلک تو سنبل بر، سمن کارد به قلب دي
    دل پاک تو در عقل روياند زقلب يم
  • نوا از مطربي بشنو که اوراد دلاويزش
    چو ناهيد آورد در چرخ کيوان را به زير و بم
  • وجود غنچه گل در زمان تو سپري
    از آن شود که به خون لعل مي کند پيکان
  • به مبدعي که به يک امر کن پديد آورد
    هر آن دفينه که بد در خزينه امکان
  • که تا به خاک جنابت مشرف است سرم
    از آنچه در حق من بنده برده اند گمان
  • در دل کشتي که هست آن لنگر موسي و خضر
    باحريفي خوش نشين بنشين به شادي بگذران
  • باده اي چون آتش موسي و چون آب خضر
    نوش مي کن در جوار دولت شاه جهان
  • در زمان او زغيرت مي زنند بر چشم و رو
    آب مصر و باد چين را خاک آذربايجان
  • راست مي ماند به ماري در سر او نيزه اش
    آن زمان کزپشت دشمن مي کند بيرون سنان
  • تا به کي برباد خواهي دادن اين عمر عزيز؟
    در هواي رنگ و بوي ارغوان يا ياسمن
  • هرزباني کز ميان او رسد جان را زيان
    شمع وار آن به که سوزد يا بميرد در لگن