نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سلمان ساوجي
زچرخ اگر فروبستگي است
در
کارم
به يمن بخت خداوندگار بگشايد
اگر نسيم سحر، بر ختن گذار کند
زرشک مشک، چه خونها که
در
جگر گيرد
زيک نسيم که
در
آستين غنچه بکر
دمد شمال چو مريم، به روح برگيرد
زبس قراضه که گل گرد کرد
در
دامن
مجال نيست که دامن به يکدگر گيرد
زخاک پايت اگر حور ذره اي يابد
به خاک پات که
در
دامن بصر گيرد
هميشه تا که خود اين سراي شش سورا
زبهر آمد و شد خانه دو
در
گيرد
کامروز نور باصره آفرينش است
در
عين صحت از نظر آفريدگار
در
جنب رفعتش نبود چرخ سرفراز
با تاب حمله اش نبود کوه پايدار
زاعجاز عدل توست که ابناي عصر را
در
دور دولت تو به توفيق کردگار
بر پاي بود تخت به پيش چو بندگان
بر صدر دستها بنهاده
در
انتظار
آن روز تيره باد که
در
ملک سلطنت
خواند زمانه جز تو کسي را به شهريار
پيوسته تا بود سبب صحت بدن
بيماري نسيم روان بخش
در
بهار
ذات مبارکت زهمه رنج و آفتي
محروس باد
در
کنف لطف کردگار!
جمله
در
فتراک من آويختند از هرطرف
کاخر از بهر خدا پا از پي اهل تبار
خواجگان ما لدار معتبر
در
وي چنانک
هر يکي را همچو قارون بود صد سرمايه دار
هر دم از شوق سر پستان مادر مي گرفت
در
دهان پيکان خون آلود طفل شيرخوار
مي ربايد خال اقبال از رخ مقبل به حکم
تير اه مستمندان
در
دل شبهاي تار
چون رواداري که
در
ايام عدل شاملت
کز تواضع مي فرستد باز تاج سر به سار
در
کلامم چونکه بود اطناب از بيم ملال
بر دو بيت عنصري کردم سخن را اختصار
آسمان
در
حلقه بر خود گوهري مي داشت گوش
ساخت امروزش براي آفرينش گوشوار
مادر ايام را آمد به فرعون و بخت
قرة العيني ز روز نيک گردون
در
کنار
مشتري اشکال سعد اختر از يک به يک
در
نظر آورد و شکل طالعش کرد اختيار
خسروان را خاتم است آن خاتم فيروزه بخت
خاتمي کو
در
جهانداري است از جم يادگار
ملک را بود آرزو، از بهر شاهي دولتي
يافت ملک اين آرزو را
در
کنار شهريار
نقد رايش
در
ترازو چون درست آفتاب
بارها بشکست وجه زهره را قدر و عيار
کف او مقسم ارزاق وضيع است و شريف
در
او کعبه آمال صغار است و کبار
بارها با گهرافشاني دستش زحيا
ابر آب دهن انداخته
در
روي بحار
قرص خورشيد اگر
در
خور خوانش بودي
عيسي مايده آراش بدي خوان سالار
فلک آثار سم اسب تو
در
روز مصاف
همه بر ديده خورشيد نويسد به غبار
عقل داند که
در
ادوار فلک بي رجعت
استقامت نپذيرند نجوم سيار
بلبلي نيست که
در
معرضم آيد امروز
من تنها و زمرغان خوش آواز هزار
باد
در
سايه اقبال تو شهزاده اويس
دايم از عمر و جواني و جهان برخوردار!
نيست پيدا، اين محيط لاجوردي را کنار
ساقيا! درياي مي
در
کشتي ساغر بيار!
کشتي خورشيد پيکر کانعکاس جرم او
روز روشن مي نمايد
در
دل شبهاي تار
در
بحر پادشاهي قطب چرخ سلطنت
سايه لطف الهي مايه فضل و هنر
آنکه گر شير فلک شمشيرش آرد
در
خيال
گرددش چون ناف آهو دل پرازخون جگر
طلعتش را پرتو انوار قدسي بر جبين
خاطرش را نسخه اسرار غيبي
در
نظر
گر براطراف چمن عدلش نشاند شحنه اي
پرده دار گل شود زي پس نسيم پرده
در
راست مي خواهي ترازو سنگسار اوليتر است
تا چرا
در
عهد جودت سرفرود آرد به زر؟
شهسواران
در
ميان نيزه ها جولان کنان
چون بر اطراف نيستان روزکين شيران نر
بي قرار از دست اسبان سنگ گويي سنگ را
بادپايان نعلها کردند
در
آتش مگر
سنگ حکمت گرنه بر دندان شمشير آمدي
از مخالف
در
جهان نگذاشتي يک جانور
دين پناها شهرتي دارد که
در
جنگ احد
کس نبود الا احد با احمد پيغامبر!
طالب انگشترين
در
زينهارست اين زمان
آنکه جست انگشترين ملک جم زين پيشتر
صنوبر اربدل راست نيست بنده قدت
چراست اين همه دل
در
هواي قد صنوبر؟
زسرکشي سر نرگس اگر بخواب فروشد
عجب مدار که دارد پياله اي دوسه
در
سر
بباد رفت سر لاله
در
هوا و هنوزش
بدر نمي رود از سرخيال باده و ساغر
نمود صورت بادام
در
نقاب شکوفه
چنانک ديده خوبان زطرف شقه چادر
چو نقش آينه
در
قيد آهن است هميشه
معارض تو شد از روي عکس برابر
زلال خاطرم آن
در
هواي مدح تو صافي
روا مدار که گردد زهر غبار مکدر
آفتاب طرب از مشرق خم مي تابد
خيز و مي خور که نکردند
در
توبه فراز
چتر انصاف تو چون ظل هماي اندازد
کبک
در
سايه او خنده زند بر شهباز
در
زمان تو بجز دشمن جانت زکمان
نکشيدست کسي زحمتي از دست انداز
در
ثبات قدمم صلب تر از کوه ولي
غم دوران زمان است غمي کوه گداز
هر کسي بر
در
تو رسمي و راهي دارد
من به بيراهيم از جمله اقران ممتاز
دوش پير خرد از روي نصيحت مي گفت
در
دو بيتم سخني خوش به طريق ايجاز
کامرانيت چنان باد که
در
دور فلک
هيچ باقيت نماند بجز از عمر دراز!
حور اگر ديده بدين روضه کند روزي باز
کند از شرم
در
روضه فردوس فراز
خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت
لب بامش همه
در
گوش زحل گويد راز
چتر انصاف تو چون ظل هماي اندازد
کبک
در
سايه او خنده زند بر شهباز
در
کمال شرف و جاه و جلالي اکنون
هست دور ابد انجام تو را اين آغاز
جام زرده به صبوحي که چو نرگس به صباح
ريخت
در
جام بلورين مي اصفر، نرگس
هيچ
در
چشم نمي آورد او مردم را
چشم دارد همگي بر زر و زيور نرگس
سيم و زرهاي پراکنده دي ماه خزان
گوييا
در
قلم آورد به يکسر نرگس
يد بيضا و عصا و شجر اخضر نار
همه
در
صورت خود کرد مصور نرگس
دوش گفتم غزلي
در
نظر نرگس مست
کرد بر ديده سواد اين غزل ترنرگس
به خيال قد و بالاي تو روزي صدبار
سرنهد
در
قدم سرو و صنوبر نرگس
در
صبوح چمن از ساغر لطف تو کشد
گر کشد لاله صفت داغ معنبر نرگس
چه عجب باشد اگر چون گل و بلبل گردد
در
هواي چمن بزم تو صد پرنرگس
بشکفاند نفس خلق تو دردي لاله
بر دماند اثر لطف
در
آذر نرگس
چشمش از چشمه خورشيد شود روشن تر
از غبار
در
تو گرکشد اغبر نرگس
در
سراپرده بزم تو کنيزان باشند
نوبهار و سمن و لاله و ديگر نرگس
دل از عقيق لب او حريق گلگون خواست
چو لاله داد
در
اول پياله درد دنش
در
آن خيال که کردند از وصالش هيچ
نيست نقش به غير از خيال پيرهنش
نهاده بوته قلبم غم تو
در
آتش
مگر خلاص دهد زآن خلاصه زمنش
من اين مثلث عنبر نسيم نفروشم
وگر بهشت مثمن دهند
در
سمنش
زغصه بلبل طبعم نداشت برگ و نوا
بهار مدح تو آورد باز
در
سخنش
مبشران سعادت برين بلند رواق
همي کنند ندا،
در
ممالک آفاق
فکنده قصه يوسف جمال او
در
چاه
نهاده نامه کسري، زمان او بر طاق
کسي به دولت عدلش نمي کند جز عود
زدست راهزنان، ناله
در
مقام عراق
به بحر نسبت طبع تو مي کنم همه وقت
اگرچه
در
صفت بحر مي کنم اغراق
علو قدر تو را آفتاب اگر نگرد
چو سياه بازفتد
در
رواق چرخ به طاق
به چشم راستي آنکس که ننگرد
در
تو
چو نرگسش بدر آور زپلکها، احداق
زاعتدال نوبهار گلشنت
در
مهرگان
مي دماند خيري از ازهار و گلبرگ از خسک
خطه بغداد جز
در
سايه اقبال شان
چون خلافت بي علي بوده است و زهرابي فدک
عيدي که قدر اوست فزون از هزارماه
ماهي که مثل او نبود،
در
هزار سال
تا خود خيال ابروي اوبست ماه نو
کج مي نمود
در
نظر مردم اين خيال
تقدير داده تا ابدت بخت «لاينام »
ايزد سپرده
در
ازلت ملک «لايزال »
آن خلق خلق توست که ده تو زغيرتش
خون بسته است
در
جگر نافه غزال
وان قهر قهر توست که از باد هيبتش
آب نبات زهر شود
در
عروق بال
وان گرز گرز توست که بدخواه راکند
پيدا ميان دو کتفش فرق
در
جدال
برکوه جامد ار گذرد باد هيبتت
گردند چون سحاب روان
در
هوا جبال
آنجا که خنگ ماه منير تو سم نهد
ماه نو اوفتاده بود
در
صف نعال
کامروز
در
جميع ممالک منم که نيست
جز فکر مدحت تو مرا هيچ اشتغال
از پي خواب گهش
در
ازل آراسته اند
مهد فيروزه افلاک به انواع لآل
در
هواي شرف طالعش از گشت فلک
سرکشيدست کنون سنبله بر اوج کمال
تا کند زهره نثار قدم ميمونش
در
انجم به ترازو کشد از بيت المال
اژدهاي علم عزم ورا بهر عدو
عقرب از پيش دوان نيش اجل
در
دنبال
باش تا باز کند چتر همايونش پر
عالمي بيني
در
سايه او فارغ بال
از پي تهنيت آيند ملايک چو ملوک
به
در
خسرو اعظم زسر استقبال
صفحه قبل
1
...
576
577
578
579
580
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن