167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • زچرخ اگر فروبستگي است در کارم
    به يمن بخت خداوندگار بگشايد
  • اگر نسيم سحر، بر ختن گذار کند
    زرشک مشک، چه خونها که در جگر گيرد
  • زيک نسيم که در آستين غنچه بکر
    دمد شمال چو مريم، به روح برگيرد
  • زبس قراضه که گل گرد کرد در دامن
    مجال نيست که دامن به يکدگر گيرد
  • زخاک پايت اگر حور ذره اي يابد
    به خاک پات که در دامن بصر گيرد
  • هميشه تا که خود اين سراي شش سورا
    زبهر آمد و شد خانه دو در گيرد
  • کامروز نور باصره آفرينش است
    در عين صحت از نظر آفريدگار
  • در جنب رفعتش نبود چرخ سرفراز
    با تاب حمله اش نبود کوه پايدار
  • زاعجاز عدل توست که ابناي عصر را
    در دور دولت تو به توفيق کردگار
  • بر پاي بود تخت به پيش چو بندگان
    بر صدر دستها بنهاده در انتظار
  • آن روز تيره باد که در ملک سلطنت
    خواند زمانه جز تو کسي را به شهريار
  • پيوسته تا بود سبب صحت بدن
    بيماري نسيم روان بخش در بهار
  • ذات مبارکت زهمه رنج و آفتي
    محروس باد در کنف لطف کردگار!
  • جمله در فتراک من آويختند از هرطرف
    کاخر از بهر خدا پا از پي اهل تبار
  • خواجگان ما لدار معتبر در وي چنانک
    هر يکي را همچو قارون بود صد سرمايه دار
  • هر دم از شوق سر پستان مادر مي گرفت
    در دهان پيکان خون آلود طفل شيرخوار
  • مي ربايد خال اقبال از رخ مقبل به حکم
    تير اه مستمندان در دل شبهاي تار
  • چون رواداري که در ايام عدل شاملت
    کز تواضع مي فرستد باز تاج سر به سار
  • در کلامم چونکه بود اطناب از بيم ملال
    بر دو بيت عنصري کردم سخن را اختصار
  • آسمان در حلقه بر خود گوهري مي داشت گوش
    ساخت امروزش براي آفرينش گوشوار
  • مادر ايام را آمد به فرعون و بخت
    قرة العيني ز روز نيک گردون در کنار
  • مشتري اشکال سعد اختر از يک به يک
    در نظر آورد و شکل طالعش کرد اختيار
  • خسروان را خاتم است آن خاتم فيروزه بخت
    خاتمي کو در جهانداري است از جم يادگار
  • ملک را بود آرزو، از بهر شاهي دولتي
    يافت ملک اين آرزو را در کنار شهريار
  • نقد رايش در ترازو چون درست آفتاب
    بارها بشکست وجه زهره را قدر و عيار
  • کف او مقسم ارزاق وضيع است و شريف
    در او کعبه آمال صغار است و کبار
  • بارها با گهرافشاني دستش زحيا
    ابر آب دهن انداخته در روي بحار
  • قرص خورشيد اگر در خور خوانش بودي
    عيسي مايده آراش بدي خوان سالار
  • فلک آثار سم اسب تو در روز مصاف
    همه بر ديده خورشيد نويسد به غبار
  • عقل داند که در ادوار فلک بي رجعت
    استقامت نپذيرند نجوم سيار
  • بلبلي نيست که در معرضم آيد امروز
    من تنها و زمرغان خوش آواز هزار
  • باد در سايه اقبال تو شهزاده اويس
    دايم از عمر و جواني و جهان برخوردار!
  • نيست پيدا، اين محيط لاجوردي را کنار
    ساقيا! درياي مي در کشتي ساغر بيار!
  • کشتي خورشيد پيکر کانعکاس جرم او
    روز روشن مي نمايد در دل شبهاي تار
  • در بحر پادشاهي قطب چرخ سلطنت
    سايه لطف الهي مايه فضل و هنر
  • آنکه گر شير فلک شمشيرش آرد در خيال
    گرددش چون ناف آهو دل پرازخون جگر
  • طلعتش را پرتو انوار قدسي بر جبين
    خاطرش را نسخه اسرار غيبي در نظر
  • گر براطراف چمن عدلش نشاند شحنه اي
    پرده دار گل شود زي پس نسيم پرده در
  • راست مي خواهي ترازو سنگسار اوليتر است
    تا چرا در عهد جودت سرفرود آرد به زر؟
  • شهسواران در ميان نيزه ها جولان کنان
    چون بر اطراف نيستان روزکين شيران نر
  • بي قرار از دست اسبان سنگ گويي سنگ را
    بادپايان نعلها کردند در آتش مگر
  • سنگ حکمت گرنه بر دندان شمشير آمدي
    از مخالف در جهان نگذاشتي يک جانور
  • دين پناها شهرتي دارد که در جنگ احد
    کس نبود الا احد با احمد پيغامبر!
  • طالب انگشترين در زينهارست اين زمان
    آنکه جست انگشترين ملک جم زين پيشتر
  • صنوبر اربدل راست نيست بنده قدت
    چراست اين همه دل در هواي قد صنوبر؟
  • زسرکشي سر نرگس اگر بخواب فروشد
    عجب مدار که دارد پياله اي دوسه در سر
  • بباد رفت سر لاله در هوا و هنوزش
    بدر نمي رود از سرخيال باده و ساغر
  • نمود صورت بادام در نقاب شکوفه
    چنانک ديده خوبان زطرف شقه چادر
  • چو نقش آينه در قيد آهن است هميشه
    معارض تو شد از روي عکس برابر
  • زلال خاطرم آن در هواي مدح تو صافي
    روا مدار که گردد زهر غبار مکدر
  • آفتاب طرب از مشرق خم مي تابد
    خيز و مي خور که نکردند در توبه فراز
  • چتر انصاف تو چون ظل هماي اندازد
    کبک در سايه او خنده زند بر شهباز
  • در زمان تو بجز دشمن جانت زکمان
    نکشيدست کسي زحمتي از دست انداز
  • در ثبات قدمم صلب تر از کوه ولي
    غم دوران زمان است غمي کوه گداز
  • هر کسي بر در تو رسمي و راهي دارد
    من به بيراهيم از جمله اقران ممتاز
  • دوش پير خرد از روي نصيحت مي گفت
    در دو بيتم سخني خوش به طريق ايجاز
  • کامرانيت چنان باد که در دور فلک
    هيچ باقيت نماند بجز از عمر دراز!
  • حور اگر ديده بدين روضه کند روزي باز
    کند از شرم در روضه فردوس فراز
  • خم طاقش همه با سقف فلک گردد جفت
    لب بامش همه در گوش زحل گويد راز
  • چتر انصاف تو چون ظل هماي اندازد
    کبک در سايه او خنده زند بر شهباز
  • در کمال شرف و جاه و جلالي اکنون
    هست دور ابد انجام تو را اين آغاز
  • جام زرده به صبوحي که چو نرگس به صباح
    ريخت در جام بلورين مي اصفر، نرگس
  • هيچ در چشم نمي آورد او مردم را
    چشم دارد همگي بر زر و زيور نرگس
  • سيم و زرهاي پراکنده دي ماه خزان
    گوييا در قلم آورد به يکسر نرگس
  • يد بيضا و عصا و شجر اخضر نار
    همه در صورت خود کرد مصور نرگس
  • دوش گفتم غزلي در نظر نرگس مست
    کرد بر ديده سواد اين غزل ترنرگس
  • به خيال قد و بالاي تو روزي صدبار
    سرنهد در قدم سرو و صنوبر نرگس
  • در صبوح چمن از ساغر لطف تو کشد
    گر کشد لاله صفت داغ معنبر نرگس
  • چه عجب باشد اگر چون گل و بلبل گردد
    در هواي چمن بزم تو صد پرنرگس
  • بشکفاند نفس خلق تو دردي لاله
    بر دماند اثر لطف در آذر نرگس
  • چشمش از چشمه خورشيد شود روشن تر
    از غبار در تو گرکشد اغبر نرگس
  • در سراپرده بزم تو کنيزان باشند
    نوبهار و سمن و لاله و ديگر نرگس
  • دل از عقيق لب او حريق گلگون خواست
    چو لاله داد در اول پياله درد دنش
  • در آن خيال که کردند از وصالش هيچ
    نيست نقش به غير از خيال پيرهنش
  • نهاده بوته قلبم غم تو در آتش
    مگر خلاص دهد زآن خلاصه زمنش
  • من اين مثلث عنبر نسيم نفروشم
    وگر بهشت مثمن دهند در سمنش
  • زغصه بلبل طبعم نداشت برگ و نوا
    بهار مدح تو آورد باز در سخنش
  • مبشران سعادت برين بلند رواق
    همي کنند ندا، در ممالک آفاق
  • فکنده قصه يوسف جمال او در چاه
    نهاده نامه کسري، زمان او بر طاق
  • کسي به دولت عدلش نمي کند جز عود
    زدست راهزنان، ناله در مقام عراق
  • به بحر نسبت طبع تو مي کنم همه وقت
    اگرچه در صفت بحر مي کنم اغراق
  • علو قدر تو را آفتاب اگر نگرد
    چو سياه بازفتد در رواق چرخ به طاق
  • به چشم راستي آنکس که ننگرد در تو
    چو نرگسش بدر آور زپلکها، احداق
  • زاعتدال نوبهار گلشنت در مهرگان
    مي دماند خيري از ازهار و گلبرگ از خسک
  • خطه بغداد جز در سايه اقبال شان
    چون خلافت بي علي بوده است و زهرابي فدک
  • عيدي که قدر اوست فزون از هزارماه
    ماهي که مثل او نبود، در هزار سال
  • تا خود خيال ابروي اوبست ماه نو
    کج مي نمود در نظر مردم اين خيال
  • تقدير داده تا ابدت بخت «لاينام »
    ايزد سپرده در ازلت ملک «لايزال »
  • آن خلق خلق توست که ده تو زغيرتش
    خون بسته است در جگر نافه غزال
  • وان قهر قهر توست که از باد هيبتش
    آب نبات زهر شود در عروق بال
  • وان گرز گرز توست که بدخواه راکند
    پيدا ميان دو کتفش فرق در جدال
  • برکوه جامد ار گذرد باد هيبتت
    گردند چون سحاب روان در هوا جبال
  • آنجا که خنگ ماه منير تو سم نهد
    ماه نو اوفتاده بود در صف نعال
  • کامروز در جميع ممالک منم که نيست
    جز فکر مدحت تو مرا هيچ اشتغال
  • از پي خواب گهش در ازل آراسته اند
    مهد فيروزه افلاک به انواع لآل
  • در هواي شرف طالعش از گشت فلک
    سرکشيدست کنون سنبله بر اوج کمال
  • تا کند زهره نثار قدم ميمونش
    در انجم به ترازو کشد از بيت المال
  • اژدهاي علم عزم ورا بهر عدو
    عقرب از پيش دوان نيش اجل در دنبال
  • باش تا باز کند چتر همايونش پر
    عالمي بيني در سايه او فارغ بال
  • از پي تهنيت آيند ملايک چو ملوک
    به در خسرو اعظم زسر استقبال