167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان سلمان ساوجي

  • به کوشش آمده بر سر حسام تو در رزم
    به بخشش آمده برتر کف تو از درياست
  • کي تواند دلم از موي ميان تو گذشت
    که شبي تيره و باريک و رهي در کمرست
  • لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل
    در جهان نيست جزين هر چه مرا خشک و ترست
  • ملکت از امن چو اطراف سپهر است درو
    رفته آهو بره در چشم و دل شير نرست
  • باد از آن در کف آب است به زندان حباب
    که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست
  • به شرع اگرچه حلال است در مروت نيست
    هلاک صيد که او نيز چون تو جانور است
  • سياه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است
    بقاي صبح کم آمد چرا که پرده در است
  • چه شد که باد هوا خاک مي کند بر سر
    برادريش گرامي مگر به خاک در است؟
  • هر آنچه در کفش آمد غريق بخشش گشت
    چه شک درين که به دريا درآمدن خطر است
  • خواجه شمس الحق والدين که اگر تابدروي
    رايش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست
  • قلمت زرد و نزار است و بسي در دارد
    اين از آن است که آمد شدنش بر درياست
  • باز اين منم نهاده سر طوع و بندگي
    در پاي اين سرير که با عرش همسر است
  • در دور او به خاک فرو رفته است، دار
    وز آسمان گذشته به صد پايه منبر است
  • در آب شمر آن همه ماهي زراندود
    بيد از پي آن ريخت که به راه يرقان است
  • بحري است که در وقت سکون، کوه رکاب است
    ابري است که گاه حرکت، برق عنان است
  • در راه هوا، مجمره و شمع دمي گرم
    دارند ولي اين به دم و آن به زبان است
  • تا هست جهان در کنف امن وامان باد!
    ذات تو که او واسطه امن و امان است!
  • از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزيز
    که گل هنوز چو يوسف اسير زندان است
  • به روز بخشش او باد در کف بحر است
    به جنب همت او خاک بر سرکان است
  • يوسف عهد خودي، نه نه چه يوسف که تو را
    يوسفي گم شده در هر شکن پيرهن است
  • اي که بر خاک درت مهر فلک را حسد است!
    وي که در درج دلت روح ملک را سکن است!
  • حق عليم است که در حب محمد امروز
    صدق سلمان نه کم از صدق اويس قرن است
  • هرکس که ديگ کين تو در سينه مي پزد
    از دست خويش کوفته خاطر چو هاون است
  • زلف کافرکيش او پيوسته مي دارد به زه
    در کمين جان کماني را که دل قربان اوست
  • تادگر کي به لب جام لبت باز خورد
    اي بسا خون که ز غم در دل ساغر شده است