167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان
    گر بکشي و بعد از آن بر سر کشته بگذري
  • ديده به روي هر کسي برنکنم ز مهر تو
    در ز عوام بسته به چون تو به خانه اندري
  • يا خود به حسن روي تو کس نيست در جهان
    يا هست و نيستم ز تو پرواي ديگري
  • تا نکند وفاي تو در دل من تغيري
    چشم نمي کنم به خود تا چه رسد به ديگري
  • عمر سعدي گر سر آيد در حديث عشق شايد
    کو نخواهد ماند بي شک وين بماند يادگاري
  • دانم که فارغي تو از حال و درد سعدي
    کو را در انتظارت خون شد دو ديده باري
  • و گر به خنده درآيي چه جاي مرهم ريش
    که ممکنست که در جسم مرده جان آري
  • يکي لطيفه ز من بشنو اي که در آفاق
    سفر کني و لطايف ز بحر و کان آري
  • نظري به لشکري کن که هزار خون بريزي
    به خلاف تيغ هندي که تو در نيام داري
  • نظر از تو برنگيرم همه عمر تا بميرم
    که تو در دلم نشستي و سر مقام داري
  • سخن لطيف سعدي نه سخن که قند مصري
    خجلست از اين حلاوت که تو در کلام داري
  • تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اينست
    مرو به باغ که در خانه بوستان داري
  • بدين صفت که تويي دل چه جاي خدمت توست
    فراتر آي که ره در ميان جان داري
  • عيب مسکيني مکن افتان و خيزان در پيت
    کان نمي آيد تو زنجيرش به گردن مي بري
  • سعديا گفتار شيرين پيش آن کام و دهان
    در به دريا مي فرستي زر به معدن مي بري
  • بعد از تو که در چشم من آيد که به چشمم
    گويي همه عالم ظلماتست و تو نوري
  • تو را چو سعدي اگر بنده اي بود چه شود
    که در رکاب تو باشد غلام شيرازي
  • تا کي اي چشمه سيماب که در چشم مني
    از غم دوست به روي چو زرم برخيزي
  • اي دل از بهر چه خونابه شدي در بر من
    زود باشد که تو نيز از نظرم برخيزي
  • روزي اندر قدمت افتم و گر سر برود
    به ز من در سر اين واقعه رفتند بسي
  • هرگز آن دل بنميرد که تو جانش باشي
    نيکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشي
  • قدح چون دور ما باشد به هشياران مجلس ده
    مرا بگذار تا حيران بماند چشم در ساقي
  • در سرو و مه چه گويي اي مجمع نکويي
    تو ماه مشک بويي تو سرو سيم ساقي
  • دست در دل کن و هر پرده پندار که هست
    بدر اي سينه که از دست ملامت چاکي
  • چه خوشست در فراقي همه عمر صبر کردن
    به اميد آن که روزي به کف اوفتد وصالي