167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • روز صحرا و سماعست و لب جوي و تماشا
    در همه شهر دلي نيست که ديگر بربايي
  • شمع را بايد از اين خانه به دربردن و کشتن
    تا به همسايه نگويد که تو در خانه مايي
  • خرد با عشق مي کوشد که وي را در کمند آرد
    وليکن بر نمي آيد ضعيفي با توانايي
  • کدام کس به تو ماند که گويمت که چنويي
    ز هر که در نظر آيد گذشته اي به نکويي
  • مرا تو بر سر آتش نشانده اي عجب آنک
    منم در آتش و از حال من تو درتابي
  • چراغ چون تو نباشد به هيچ خانه وليکن
    کس اين سراي نبندد در اين چنين که تو بستي
  • همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
    که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي
  • نگارين روي و شيرين خوي و عنبربوي و سيمين تن
    چه خوش بودي در آغوشم اگر ياراي آنستي
  • تو گويي در همه عمرم ميسر گردد اين دولت
    که کام از عمر برگيرم و گر خود يک زمانستي
  • تعالي الله چه رويست آن که گويي آفتابستي
    و گر مه را حيا بودي ز شرمش در نقابستي
  • اگر گل را نظر بودي چو نرگس تا جهان بيند
    ز شرم رنگ رخسارش چو نيلوفر در آبستي
  • گر آن شاهد که من دانم به هر کس روي بنمايد
    فقير از رقص در حالت خطيب از مي خرابستي
  • زمين تشنه را باران نبودي بعد از اين حاجت
    اگر چندان که در چشمم سرشک اندر سحابستي
  • ياد مي داري که با من جنگ در سر داشتي
    راي راي توست خواهي جنگ خواهي آشتي
  • هر دم از شاخ زبانم ميوه اي تر مي رسد
    بوستان ها رست از آن تخمم که در دل کاشتي
  • عنايت با من اوليتر که تأديب جفا ديدم
    گل افشان بر سر من کن که خارم در قدم کردي
  • غريب از خوي مطبوعت که روي از بندگان پوشي
    بديع از طبع موزونت که در بر دوستان بندي
  • نگفتي بي وفا يارا که از ما نگسلي هرگز
    مگر در دل چنين بودت که خود با ما نپيوندي
  • شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آيد
    چو بيخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندي
  • گرت جان در قدم ريزم هنوزت عذر مي خواهم
    که از من خدمتي نايد چنان لايق که بپسندي
  • ترش بنشين و تيزي کن که ما را تلخ ننمايد
    چه مي گويي چنين شيرين که شوري در من افکندي
  • از نعلش آتش مي جهد نعلم در آتش مي نهد
    گر ديگري جان مي دهد سعدي تو جان مي پروري
  • هر کس که دعوي مي کند کو با تو انسي مي کند
    در عهد موسي مي کند آواز گاو سامري
  • هر چه در وصف تو گويند به نيکويي هست
    عيبت آنست که هر روز به طبعي دگري
  • هر گه که مي گذري من در تو مي نگرم
    کز حسن قامت خود با کس نمي نگري