167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • کسي که در همه عمر اين صفت مطالعه کرد
    به ديگري نگرد يا به خود محالست اين
  • قلم به ياد تو در مي چکاند از دستم
    مداد نيست کز او مي رود زلالست اين
  • دامن من به دست او روز قيامت اوفتد
    عمر به نقد مي رود در سر گفت و گوي او
  • چون تو حاضر مي شوي من غايب از خود مي شوم
    بس که حيران مي بماند وهم در سيماي تو
  • کاشکي صد چشم از اين بي خوابتر بودي مرا
    تا نظر مي کردمي در منظر زيباي تو
  • اي که در دل جاي داري بر سر چشمم نشين
    کاندر آن بيغوله ترسم تنگ باشد جاي تو
  • در ازل رفته ست ما را با تو پيوندي که هست
    افتقار ما نه امروزست و استغناي تو
  • ما قلم در سر کشيديم اختيار خويش را
    نفس ما قربان توست و رخت ما يغماي تو
  • ما سراپاي تو را اي سروتن چون جان خويش
    دوست مي داريم و گر سر مي رود در پاي تو
  • شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار
    چو روز گردد گويي در آتشم بي تو
  • داشتند اصحاب خلوت حرف ها بر من ز بد
    تا تجلي کرد در بازار تقوا روي تو
  • خرده بر سعدي مگير اي جان که کاري خرد نيست
    سوختن در عشق وان گه ساختن بي روي تو
  • سلطان صفت همي رود و صد هزار دل
    با او چنان که در پي سلطان رود سپاه
  • چون دلش دادي و مهرش ستدي چاره نماند
    اگر او با تو نسازد تو در او سازي به
  • اي که ز ديده غايبي در دل ما نشسته اي
    حسن تو جلوه مي کند وين همه پرده بسته اي
  • از عنبر و بنفشه تو بر سر آمدست
    آن موي مشک بوي که در پاي هشته اي
  • من در بيان وصف تو حيران بمانده ام
    حديست حسن را و تو از حد گذشته اي
  • اي صورتت ز گوهر معني خزينه اي
    ما را ز داغ عشق تو در دل دفينه اي
  • خلاف سرو را روزي خرامان سوي بستان آي
    دهان چون غنچه بگشاي و چو گلبن در گلستان آي
  • قيمت گل برود چون تو به گلزار آيي
    و آب شيرين چو تو در خنده و گفتار آيي
  • خرم آن روز که چون گل به چمن بازآيي
    يا به بستان به در حجره من بازآيي
  • تو از هر در که بازآيي بدين خوبي و زيبايي
    دري باشد که از رحمت به روي خلق بگشايي
  • ملامتگوي بي حاصل ترنج از دست نشناسد
    در آن معرض که چون يوسف جمال از پرده بنمايي
  • من از اين در به جفا روي نخواهم پيچيد
    گر ببندي تو به روي من و گر بگشايي
  • بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
    شب و روز در خيالي و ندانمت کجايي