167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • هر لحظه در برم دل از انديشه خون شود
    تا منتهاي کار من از عشق چون شود
  • يار آن حريف نيست که از در درآيدم
    عشق آن حديث نيست که از دل برون شود
  • آن که نقشي ديگرش جايي مصور مي شود
    نقش او در چشم ما هر روز خوشتر مي شود
  • دل ز جان برگير و در بر گير يار مهربان
    گر بدين مقدارت آن دولت ميسر مي شود
  • عيش ها دارم در اين آتش که بيني دم به دم
    کاندرونم گر چه مي سوزد منور مي شود
  • از تو با مصلحت خويش نمي پردازم
    که محالست که در خود نگرد هر که تو ديد
  • رشکم از پيرهن آيد که در آغوش تو خسبد
    زهرم از غاليه آيد که بر اندام تو سايد
  • چه ارمغاني از آن به که دوستان بيني
    تو خود بيا که دگر هيچ در نمي بايد
  • چو عمر خوش نفسي گر گذر کني بر من
    مرا همان نفس از عمر در شمار آيد
  • نام و ننگ و دل و دين گو برود اين مقدار
    چيست تا در نظر عاشق جانباز آيد
  • نه چندان آرزومندم که وصفش در بيان آيد
    و گر صد نامه بنويسم حکايت بيش از آن آيد
  • يا مسافر که در اين باديه سرگردان شد
    ديگر از وي خبر و نام و نشان مي آيد
  • گوشه گير اي يار يا جان در ميان آور که عشق
    تيربارانست يا تسليم بايد يا حذر
  • آخر اي سرو روان بر ما گذر کن يک زمان
    آخر اي آرام جان در ما نظر کن يک نظر
  • برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
    يا رب ز من چه خاست که بي من نشست يار
  • در عشق يار نيست مرا صبر و سيم و زر
    ليک آب چشم و آتش دل هر دو هست يار
  • آن چه در غيبتت اي دوست به من مي گذرد
    نتوانم که حکايت کنم الا به حضور
  • بوسه دهم بنده وار بر قدمت ور سرم
    در سر اين مي رود بي سر و پايي مگير
  • گر بپرد مرغ وصلت در هواي بخت من
    وه که آن ساعت ز شادي چارپر گردم چو تير
  • تو را هرآينه بايد به شهر ديگر رفت
    که دل نماند در اين شهر تا ربايي باز
  • گرت چو سعدي از اين در نواله اي بخشند
    برو که خو نکني هرگز از گدايي باز
  • شيرين بضاعت بر مگس چندان که تندي مي کند
    او بادبيزن همچنان در دست و مي آيد مگس
  • تا چه رويست آن که حيران مانده ام در وصف او
    صبحي از مشرق همي تابد يکي از روزنش
  • بعد از اين اي يار اگر تفصيل هشياران کنند
    گر در آن جا نام من بيني قلم بر سر زنش
  • نماند فتنه در ايام شاه جز سعدي
    که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش