167906 مورد در 0.15 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • اين لطف بين که با گل آدم سرشته اند
    وين روح بين که در تن آدم دميده اند
  • تو را چه غم که يکي در غمت به جان آيد
    که دوستان تو چندان که مي کشي بيشند
  • دل و دين در سر کارت شد و بسياري نيست
    سر و جان خواه که ديوانه تأمل نکند
  • هر که با دوست چو سعدي نفسي خوش دريافت
    چيز و کس در نظرش باز تخيل نکند
  • حسن تو نادرست در اين عهد و شعر من
    من چشم بر تو و همگان گوش بر منند
  • گر کند ميل به خوبان دل من عيب مکن
    کاين گناهيست که در شهر شما نيز کنند
  • من از روي تو نپيچم که شرط عشق آنست
    که روي در غرض و پشت برملام کنند
  • من در انديشه که بت يا مه نو يا ملکست
    يار بت پيکر مه روي ملک سيما بود
  • ما ترک جان از اول اين کار گفته ايم
    آن را که جان عزيز بود در خطر بود
  • من باري از تو بر نتوانم گرفت چشم
    گم کرده دل هرآينه در جست و جو بود
  • من چه در پاي تو ريزم که خوراي تو بود
    سر نه چيزست که شايسته پاي تو بود
  • خرم آن روي که در روي تو باشد همه عمر
    وين نباشد مگر آن وقت که راي تو بود
  • ذره اي در همه اجزاي من مسکين نيست
    که نه آن ذره معلق به هواي تو بود
  • تا تو را جاي شد اي سرو روان در دل من
    هيچ کس مي نپسندم که به جاي تو بود
  • به وفاي تو که گر خشت زنند از گل من
    همچنان در دل من مهر و وفاي تو بود
  • غايت آنست که ما در سر کار تو رويم
    مرگ ما باک نباشد چو بقاي تو بود
  • رويي نتوان گفت که حسنش به چه ماند
    گويي که در آن نيم شب از روز دري بود
  • گر من فداي جان تو گردم دريغ نيست
    بسيار سر که در سر مهر و وفا رود
  • ما چون نشانه پاي به گل در بمانده ايم
    خصم آن حريف نيست که تيرش خطا رود
  • کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست
    مگر آن کس که به شهر آيد و غافل برود
  • گر تو اي تخت سليمان به سر ما زين دست
    رفت خواهي عجب ار مورچه در پا نرود
  • هر که را در شهر ديد از مرد و زن
    دل ربود اکنون به صحرا مي رود
  • با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او
    در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود
  • در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
    من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود
  • تا تو نيايي به فضل رفتن ما باطلست
    ور به مثل پاي سعي در طلبت سر شود