167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • چو بي دلان همه در کار عشق مي آويخت
    چو ابلهان همه از راه عقل بر مي گشت
  • سعدي چو گرفتار شدي تن به قضا ده
    دريا در و مرجان بود و هول و مخافت
  • بعد از اين عيب و ملامت نکنم مستان را
    که مرا در حق اين طايفه انکار برفت
  • در سرم بود که هرگز ندهم دل به خيال
    به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
  • خال مشکين تو از بنده چرا در خط شد
    مگر از دود دلم روي تو سودا بگرفت
  • هر که دلارام ديد از دلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هر که در اين دام رفت
  • ماه نتابد به روز چيست که در خانه تافت
    سرو نرويد به بام کيست که بر بام رفت
  • ما قدم از سر کنيم در طلب دوستان
    راه به جايي نبرد هر که به اقدام رفت
  • شايد که در اين دنيا مرگش نبود هرگز
    سعدي که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
  • در انديشه ببستم قلم وهم شکستم
    که تو زيباتر از آني که کنم وصف و به يانت
  • در رويت آن که تيغ نظر مي کشد به جهل
    مانند من به تير بلا محکم اوفتد
  • تو را چنان که تويي من صفت ندانم کرد
    که عرض جامه به بازار در نمي گنجد
  • روزي اندر خاکت افتم ور به بادم مي رود سر
    کان که در پاي تو ميرد جان به شيريني سپارد
  • باغ مي خواهم که روزي سرو بالايت ببيند
    تا گلت در پا بريزد و ارغوان بر سر ببارد
  • هزار دشمن اگر در قفاست عارف را
    چو روي خوب تو ديد از قفا چه غم دارد
  • به هرزه در سر او روزگار کردم و او
    فراغت از من و از روزگار من دارد
  • درد دل پيش که گويم که بجز باد صبا
    کس ندانم که در آن کوي مجالي دارد
  • اي که گفتي مرو اندر پي خون خواره خويش
    با کسي گوي که در دست عناني دارد
  • چندين وفا که کرد چو من در هواي تو
    وان گه ز دست هجر تو چندين جفا که برد
  • سودا مپز که آتش غم در دل تو نيست
    ما را غم تو برد به سودا تو را که برد
  • هر کو نصيحت مي کند در روزگار حسن او
    ديوانگان عشق را ديگر به سودا مي برد
  • کيست آن فتنه که با تير و کمان مي گذرد
    وان چه تيرست که در جوشن جان مي گذرد
  • هر که در شهر دلي دارد و ديني دارد
    گو حذر کن که هلاک دل و دين مي گذرد
  • از دامن که تا به در شهر بساطي
    از سبزه بگسترد و بر او لاله فشان کرد
  • ديوانگان خود را مي بست در سلاسل
    هر جا که عاقلي بود اين جا دم از جنون زد