167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • گر بگويم که مرا با تو سر و کاري نيست
    در و ديوار گواهي بدهد کاري هست
  • نه من خام طمع عشق تو مي ورزم و بس
    که چو من سوخته در خيل تو بسياري هست
  • من چه در پاي تو ريزم که پسند تو بود
    جان و سر را نتوان گفت که مقداري هست
  • همه را هست همين داغ محبت که مراست
    که نه مستم من و در دور تو هشياري هست
  • ز دست عشق تو هر جا که مي روم دستي
    نهاده بر سر و خاري شکسته در پاييست
  • در مشک و عود و عنبر و امثال طيبات
    خوشتر ز بوي دوست دگر هيچ طيب نيست
  • کيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست
    يا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نيست
  • دوستان گويند سعدي خيمه بر گلزار زن
    من گلي را دوست مي دارم که در گلزار نيست
  • با زماني ديگر انداز اي که پندم مي دهي
    کاين زمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نيست
  • سعديا نامت به رندي در جهان افسانه شد
    از چه مي ترسي دگر بعد از سياهي رنگ نيست
  • گو همه شهر به جنگم به درآيند و خلاف
    من که در خلوت خاصم خبر از عامم نيست
  • بر گلت آشفته ام بگذار تا در باغ وصل
    زاغ بانگي مي کنم چون بلبل آواييم نيست
  • در من اين هست که صبرم ز نکورويان نيست
    از گل و لاله گزيرست و ز گلرويان نيست
  • دل گم کرده در اين شهر نه من مي جويم
    هيچ کس نيست که مطلوب مرا جويان نيست
  • آن پري زاده مه پاره که دلبند منست
    کس ندانم که به جان در طلبش پويان نيست
  • کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست
    هيچ بازار چنين گرم که بازار تو نيست
  • من سري دارم و در پاي تو خواهم بازيد
    خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نيست
  • در تو حيرانم و اوصاف معاني که تو راست
    و اندر آن کس که بصر دارد و حيران تو نيست
  • از خدا آمده اي آيت رحمت بر خلق
    وان کدام آيت لطفست که در شأن تو نيست
  • به تيغ غمزه خون خوار لشکري بزني
    بزن که با تو در او هيچ مرد جنگي نيست
  • سر مويي نظر آخر به کرم با ما کن
    اي که در هر بن موييت دل مسکينيست
  • ز شور عشق تو در کام جان خسته من
    جواب تلخ تو شيرينتر از شکر مي گشت
  • خيال روي توام دوش در نظر مي گشت
    وجود خسته ام از عشق بي خبر مي گشت
  • صبور باش و بدين روز دل بنه سعدي
    که روز اولم اين روز در نظر مي گشت
  • هزار گونه غم از چپ و راست دامنگير
    هنوز در تک و پوي غمي دگر مي گشت