167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سعدي

  • ني که مي نالد همي در مجلس آزادگان
    زان همي نالد که بر وي زخم بسيار آمدست
  • بيا که بر سر کويت بساط چهره ماست
    به جاي خاک که در زير پايت افکنده ست
  • عجب در آن که تو مجموع و گر قياس کني
    به زير هر خم مويت دلي پراکندست
  • ز دست رفته نه تنها منم در اين سودا
    چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
  • ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار
    با من مگو که چشم در احباب خوشترست
  • آن که مي گويد نظر در صورت خوبان خطاست
    او همين صورت همي بيند ز معني غافلست
  • غم شربتي ز خون دلم نوش کرد و گفت
    اين شادي کسي که در اين دور خرمست
  • داني خيال روي تو در چشم من چه گفت
    آيا چه جاست اين که همه روزه با نمست
  • وان سنگ دل که ديده بدوزد ز روي خوب
    پندش مده که جهل در او نيک محکمست
  • با چون تو حريفي به چنين جاي در اين وقت
    گر باده خورم خمر بهشتي نه حرامست
  • ز عقل من عجب آيد صواب گويان را
    که دل به دست تو دادن خلاف در جانست
  • همه آرام گرفتند و شب از نيمه گذشت
    وان چه در خواب نشد چشم من و پروينست
  • تا به خود بازآيم آن گه وصف ديدارش کنم
    از که مي پرسي در اين ميدان که سرگردان چو گوست
  • تيرباران بر سر و صوفي گرفتار نظر
    مدعي در گفت و گوي و عاشق اندر جست و جوست
  • هر که را کنج اختيار آمد تو دست از وي بدار
    کان چنان شوريده سر پايش به گنجي در فروست
  • چو در ميانه خاک اوفتاده اي بيني
    از آن بپرس که چوگان از او مپرس که گوست
  • کس به چشم در نمي آيد که گويم مثل اوست
    خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
  • هر لحظه در برم دل از انديشه خون شود
    تا خود غلام کيست که سعدي غلام اوست
  • به جاي دوست گرت هر چه در جهان بخشند
    رضا مده که متاعي بود حقير از دوست
  • جهان و هر چه در او هست با نعيم بهشت
    نه نعمتيست که بازآورد فقير از دوست
  • بي حسرت از جهان نرود هيچ کس به در
    الا شهيد عشق به تير از کمان دوست
  • هيهات کام من که برآرد در اين طلب
    اين بس که نام من برود بر زبان دوست
  • چون جان سپرد نيست به هر صورتي که هست
    در کوي عشق خوشتر و بر آستان دوست
  • صبحدم خاکي به صحرا برد باد از کوي دوست
    بوستان در عنبر سارا گرفت از بوي دوست
  • هر کسي بي خويشتن جولان عشقي مي کند
    تا به چوگان که در خواهد فتادن گوي دوست