167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان رهي معيري

  • لاله رويي نيست تا در پاي او سوزم، رهي
    ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
  • در چنين عهدي که نزديکان ز هم دوري کنند
    ياري غم بين، که از من يک نفس هم دور نيست
  • لاله رويي نيست تا در پاي او سوزم، رهي
    ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است
  • در چنين عهدي که نزديکان ز هم دوري کنند
    ياري غم بين، که از من يک نفس هم دور نيست
  • هاي هاي گريه در پاي توام آمد به ياد
    هر کجا شاخ گلي، بر طرف جويي يافتم
  • غم عشق تو هر دم آتشي در دل برافروزد
    بسوزد خانه را ناخوانده مهماني که من دارم
  • در پيش بي دردان چرا فرياد بي حاصل کنم
    گر شکوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل کنم
  • خواهم، خواهم، خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشينم
    تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
  • مرغ حق خواند هر دم، در دل شب اي ماه، کز شب عاشق آه
    چشم جهان خفته، عاشق خون گريد
  • من هم از شراب محبت چون تو جرعه نوشم
    جان و دل در آتش وليکن لاله سان خموشم
  • فتادم از پا، به ناتواني، چون سايه در کوي او
    صبا پيامي به مهرباني از من ببر سوي او
  • کاتشين عذار تو اي گل برده صبر و هوشم
    جان و دل در آتش وليکن لاله سان خموشم
  • روزي که دادم جان و دل در راه تو از کف دردا نبودم باخبر از خوي تو اي گل
  • در پيش بي دردان چرا؟ فرياد بي حاصل کنم
    گر شکوه اي ز دل با يار صاحب دل کنم
  • از گل شنيدم بوي او، مستانه رفتم سوي او
    تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزلم کنم
  • ديدي که در گرداب غم، از فتنه گردون رهي
    افتادم و سرگشته چون امواج دريا شد دلم
  • با آن که از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل
    شادم که از روشن دلي پاکيزه دامانم چو گل
  • گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من
    مرغ شب آهنگم ولي در دام غم افتاده ام من
  • رهي، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
    به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهي
  • آتش اثرم، آتش اثرم، شمع سحرم من، آه
    وز باد صبا در دشت جنون سرگشته ترم من
  • اين شعر پس از فوت من، بر سنگ مزارم حک و در پايان «سايه عمر» چاپ شود.
  • ديوان سعدي

  • باور از مات نباشد تو در آيينه نگه کن
    تا بداني که چه بودست گرفتار بلا را
  • هر پارسا را کان صنم در پيش مسجد بگذرد
    چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
  • مي رود تا در کمند افتد به پاي خويشتن
    گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجير را
  • من مرغکي پربسته ام زان در قفس بنشسته ام
    گر زان که بشکستي قفس بنمودمي پرواز را