167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان رهي معيري

  • چون سيه روزي که سوزد در غم بخت بلند
    ميکشد دل حسرت آن سرو بالا را همي
  • بهره ياب از دولتم تا با توام خلوت نشين
    بر کنار از محنتم تا در کنار من تويي
  • اين حريفان در شب عشرت مرا يارند و بس
    روز محنت آنکه مي آيد به کار من تويي
  • به غير غم، که بود يار و آشناي رهي؟
    ز دوستان، که نهد پاي در سراي رهي؟
  • خفتم به ياد يار در آغوش گل ولي
    آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟
  • از بس که خون فرو چکد از تيغ آسمان
    ماند شفق به دامن در خون کشيده اي
  • تب کشاند آن تازه گل را بر سر بالين من
    بعد از اين تا زنده باشم حلقه در گوشم تبم
  • شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر
    فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد
  • تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد
    که در تصور از اين خوبتر نمي آيد
  • هر شب از اندام او هنگامه اي خيزد، رهي
    خاصه هنگامي که در آغوش من آيد به رقص
  • مزن مزن، پس از اين در دل آتشم، که ز تو
    بسا بسا، که بدين خسته دل غمان آمد
  • زان مي که در شبهاي غم، بارد فروغ صبحدم
    غافل کند از بيش و کم، فارغ ز تشويشم کند
  • سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا
    وز من رها سازد مرا، بيگانه از خويشم کند
  • رهي، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
    به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهي
  • در پيش بي دردان چرا، فرياد بيحاصل کنم؟
    گر شکوه اي دارم ز دل، با يار صاحبدل کنم
  • از گل شنيدم بوي او، مستانه رفتم سوي او
    تا چون غبار کوي او، در کوي جان منزل کنم
  • درون آتش از آنم که آتشين گل من
    ترا چو پاره دل، در کنار بايد و نيست
  • چون صبا در زير زلفش هر کجا کردم گذار
    يک جهان دل، بسته بر هر تار موئي يافتم
  • گفتي اندر خواب بيني بعد ازين روي مرا
    ماه من، در چشم عاشق آب هست و خواب نيست
  • چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه ميريزد
    من از ساقي ستم جويم، من از شاهد جفا خواهم
  • چندين «رهي » چه نالي از داغ بي نصيبي؟
    در پاي لاله رويان اين بس که خاک راهي
  • چو گل ز دست تو جيب دريده اي دارم
    چو لاله دامن در خون کشيده اي دارم
  • شست و شو در چشمه خورشيد کرد، از آن سبب
    نور هستي بخش ميبارد، ز هفت اندام صبح
  • گر ننوشيده است در خلوت نبيد مشک بوي
    از چه آيد هر نفس، بوي بهشت از کام صبح؟
  • شب، يار من تب است و غم سينه سوز هم
    تنها نه شب در آتشم اي گل، که روز هم