167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • ايکه گفتي جز بدن سرو روانرا هيچ نيست
    آب را در سايه او بين رواني بي بدن
  • خيز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بين
    چشم موج افکن ما بنگر و دريا را بين
  • چه شد که با من سرگشته کينه مي ورزي
    ز دره مهر نباشد بهيچ رو در کين
  • چنگ در زنجير گيسوي نگاري زن که هست
    چين زلفش فارغ از تاب و خم ابرو ز چين
  • اگر در باغ بخرامد سهي سرو سمن بويم
    خلايق را گمان افتد که فردوسست و حور العين
  • در ختن چون زلف چين بر چين مشک آساي او
    نافه تاتار نبود ور بود نبود چنين
  • مطرب سازنده گو امشب دمي با ما بساز
    ورنه چون دم برکشم در دم بسوزم ساز او
  • گر چه چنگز خان بشمشير جفا عالم گرفت
    اينهمه قتل و ستم واقع نشد در جاق او
  • در بغلتاق مرصع دوش چون مه مي گذشت
    او ملول از ما و ما از جان و دل مشتاق او
  • گر چه عامي را چو من سلطان نيارد در نظر
    همچنان اميد مي دارم بلطف عام او
  • ايکه چو موي شد تنم در هوس ميان تو
    هيچ نمي رود برون از دل من دهان تو
  • تا ببيني دل شوريده خلقي در بند
    بگشا تابي از آن موي که من دانم و تو
  • در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
    بشنو از برگ گل آن بوي که من دانم و تو
  • در دم صبح به مرغان سحر خوان برسان
    نکهت آن گل خودروي که من دانم و تو
  • گر چه بجاي من ترا هست هزار معتقد
    در دو جهان مرا کنون نيست کسي به جاي تو
  • مي فتم و نمي فتد در کف من عنان تو
    مي روم و نمي روم از سر من هواي تو
  • در رخم از نظر کني ور بسرم گذر کني
    جان بدهم بروي تو سر بنهم براي تو
  • صبر چون در مرض خسته دلان نافع نيست
    درد ما را بجز از صبر دوا چيست بگو
  • چون تشنه کو نظر کند از دور در زلال
    مي کرد چشمم از سر حسرت درو نگاه
  • روي اين چرخ سيه روي ستمکاره سياه
    که رخم کرد سيه در غم آن روي چو ماه
  • کار من هست چو گيسوي تو دايم در هم
    پشت من هست چو ابروي تو پيوسته دوتاه
  • آه من گر نکند در دل سخت تواثر
    زان دل سنگ جفا کار دلا زار تو آه
  • بر در دير مغان از کفر و دين رخ تافته
    واستين افشانده بر اسلام و ايمان باخته
  • با دل پر آتش و سوز جگر پروانه وار
    خويش را در پاي شمع مي پرستان باخته
  • هر که گويد گل برخسار تو ماند يا بهار
    آب گل بردست و بادي در بهار انداخته