167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • من همان به که بسوزم ز غم و دم نزنم
    ورنه از دود دل آتش بجهان در فکنم
  • در پي جان جهان گرد جهان مي گردم
    تا که پوشد سر تابوت و که دوزد کفنم
  • گهي که بلبل روح از قفس کند پرواز
    زنم اگر نه در اين دم صفير شوق زنم
  • منکه در صبح ازل نوبت مهرت زده ام
    تا ابد دم ز وفاي تو زنم گر نزنم
  • بر تنم يک سر مو نيست که در بند تو نيست
    گر چه کس باز نداند سر موئي ز تنم
  • اگر خط سيه کارش غباري دارد از عنبر
    چرا آن زلف عنبربيز را در تاب مي بينم
  • دلم همچون کبوتر در هوا پرواز مي گيرد
    چو تاب و پيچ آن گيسوي چون مضراب مي بينم
  • آن ماه پري رخ را در خانه نمي بينم
    وين طرفه که بي رويش کاشانه نمي بينم
  • چون دانه ببيند مرغ از دام شود غافل
    من در ره او دامي جز دانه نمي بينم
  • از ما مجوي شرح غم عشق را بيان
    زيرا که ما ز شرح و بيان در گذشته ايم
  • از ما نشان مجوي و مبر نام ما که ما
    از بيخودي ز نام و نشان در گذشته ايم
  • بر هر زمين که بي تو زماني نشسته ايم
    صد باره از زمين و زمان در گذشته ايم
  • تا همچو شمع از سر سر در گذشته ايم
    هر لحظه سوز عشق تو از سر گرفته ايم
  • چون دل اگر چه پيش تو قلب و شکسته ايم
    از رخ درست گوي تو در زر گرفته ايم
  • کشتي ما کو که ما زورق درآب افکنده ايم
    در خرابات مغان خود را خراب افکنده ايم
  • ما که از جام محبت نيمه مست افتاده ايم
    کي بهوش آئيم کافيون در شراب افکنده ايم
  • گوشه دل کرده ايم از بهر ميخواران کباب
    ليکن از سوز دل آتش در کباب افکنده ايم
  • ما نه از چشم گران خواب تو بيماريم و بس
    زانکه در هر گوشه از وي ناتواني يافتيم
  • سالکان راه حق را در بيابان فنا
    از چهار و پنج و هفت و شش جدائي يافتيم
  • کفر و دين يکسان شمر خواجو که در لوح بيان
    کافري را برتر از زهد ريائي يافتيم
  • در دم صبح که خواجو ره مستان مي زد
    اي بسا ناله که بر زير و بم او کرديم
  • گر تو صادق نامدي در مهر ما مانند صبح
    ما بمهرت از ره صدق و صفا باز آمديم
  • بعد ازين گر باده در عالم نباشد گو مباش
    زانکه با لعلت ز جام جانفزا باز آمديم
  • هم در تو اگر زانکه ز دست تو گريزيم
    هم با تو اگر زانکه پيام تو گزاريم
  • آنرا غم دارست که دور از رخ يارست
    ما را چه غم از دار که رخ در رخ ياريم