167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • چو در اوفتد سحرگه سخن از فغان خواجو
    دم صبح گو هوا گير و به آسمان رسانش
  • پير مغان در ميکده دوش گفت چو خواجو رفت ز هوش
    گو مي نوشين بيش منوش تا نبرندش دوش بدوش
  • مرا مگوي که خاموش باش و دم درکش
    که در چمن نتوان گفت مرغ را که خموش
  • اي دل مکن انکار و از اين کار مينديش
    ور زانکه در اين کاري از انکار مينديش
  • در عشق چو قربان شوي از کيش برون آي
    ور لاف انا الحق زني از دار مينديش
  • ايکه در عالم بزيبائي و لطفت يار نيست
    با چنين صورت مگر هم خويش باشي يار خويش
  • کار ما انديشه بي خويشي و بي کيشي است
    هر که را بيني بود انديشه ئي در کار خويش
  • زانرو که هر چه ديده ام از خويش ديده ام
    هر دم کنم ز ديده سزا در کنار خويش
  • مدد کنيد که دورست آب و ما تشنه
    حرامي از عقب و روز گرم و ره در پيش
  • برقعه ئي دل ما شاد کن که در غم تو
    بسي بخون جگر نسخ کرده ايم رقاع
  • جان که بود تشنه ئي برلب آب حيات
    دل چه بود حلقه ئي بر در زندان عشق
  • تا بود در چشمم آن لب خواب چون آيد مرا
    زانکه گوئي دارم اندر ديده گريان نمک
  • بلبل دستان سرا را گو برآر آواي ناي
    مطرب بلبل نوا را گو بزن در چنگ چنگ
  • کاروان از پس و ره دور و حرامي در پيش
    بار ما شيشه و شب تار و همه ره خرسنگ
  • به خامه هر که نويسد فراق نامه ما را
    عجب که آتش ني در نيفتدش با نامل
  • چند زني طعنه که خواجو در غم عشق افتاد
    چون دلم افکند درين آتش چکنم با دل
  • بود که ساقي لعل تو در دهد جامي
    مرا که خون جگر مي خورم ز ساغر دل
  • اي غم عشق تو آتش زده در خرمن دل
    وآتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل
  • بده آن آب چو آتش که بجوش آمده است
    ز آتش روي دل افروز تو خون در تن دل
  • آتشي در دل خواجوست که از شعله اوست
    دود آهي که برون مي رود از روزن دل
  • دمي جدا مشو از جام مي که در اين دور
    کدام يار که همدم بود برون از جام
  • ماه مطرب گو بزير و بم در آور ساز را
    کافتاب خاوري تشريف داد از راه بام
  • من ز دست ديده و دل در بلا افتاده ام
    اي عزيزان چون کنم چون مبتلا افتاده ام
  • کي بود برگ من آن نسرين بدن را کاين زمان
    همچو بلبل در زمستان بينوا افتاده ام
  • آتش مهرم چو در جان شعله زد گرمي مکن
    گر چون ذره زير بامت از هوا افتاده ام