167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

گلستان سعدي

  • تا بدکان و خانه در گروي
    هرگز اي خام آدمي نشوي
  • و آنرا که بر مراد جهان نيست دسترس
    در زاد و بوم خويش غريبست و ناشناخت
  • بزرگ زاده نادان به شهروا ماند
    که در ديار غريبش به هيچ نستانند
  • پر طاوس در اوراق مصاحف ديدم
    گفتم اين منزلت از قدر تو مي بينم بيش
  • چون در پسر موافقتي و دلبري بود
    انديشه نيست گر پدر از وي بري بود
  • ور چه کس بي اجل نخواهد مرد
    تو مرو در دهان اژدها
  • گر چه بيرون ز رزق نتوان خورد
    در طلب کاهلي نشايد کرد
  • غواص اگر انديشه کند کام نهنگ
    هرگز نکند در گرانمايه بچنگ
  • چه خورد شير شرزه در بن غار؟
    باز افتاده را چه قوت بود؟
  • تا تو در خانه صيد خواهي کرد
    دست و پايت چو عنکبوت بود
  • هر که بر خود در سئوال گشاد
    تا بميرد نيازمند بود
  • ور نبود دلبر همخوابه پيش
    دست توان کرد در آغوش خويش
  • هنر بچشم عداوت بزرگتر عيبست
    گلست سعدي و در چشم دشمنان خارست
  • سخن را سرست اي خردمند و بن
    مياور سخن در ميان سخن
  • تو بر اوج فلک چه داني چيست
    که نداني که در سرايت کيست
  • وگر بچشم ارادت نگه کني در ديو
    فرشته ايت نمايد بچشم کروبي
  • بعد از تو ملاذ و ملجائي نيست
    هم در تو گريزم ار گريزم
  • پاک دامن چون زيد بيچاره اي
    اوفتاده تا گريبان در وحل
  • چو در چشم شاهد نيايد زرت
    زر و خاک يکسان نمايد برت
  • تو که در بند خويشتن باشي
    عشق بازي ز دروغ زن باشي
  • نه آنچنان بتو مشغولم اي بهشتي روي
    که ياد خويشتنم در ضمير ميايد
  • چشم بدانديش که بر کنده باد
    عيب نمايد هنرش در نظر
  • آنکه نبات عارضش آب حيات ميخورد
    در شکرش نگه کند هرکه، نبات ميخورد
  • اين بگفت و سفر کرد و پريشاني او در من اثر کرد
  • سبزه در باغ گفته اند خوشست
    داند آنکس که اين سخن گويد
  • گر ملولي ز ما ترش منشين
    که تو هم در ميان ما تلخي
  • جمعي چو گل و لاله بهم پيوسته
    تو هيزم خشک در ميانشان رسته
  • نه ما را در ميان عهد و وفا بود
    جفا کردي و بد عهدي نمودي
  • بيک بار از جهان دل در تو بستم
    ندانستم که برگردي بزودي
  • بوسه دادن بروي دوست چسود
    هم در اين لحظه کردنش بدرود
  • مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
    بحسن صورت او در ز مي نخواهد برد
  • گفتن از زنبور بي حاصل بود
    با يکي در عمر خود ناخورده نيش
  • در بلاد عرب گويند ضرب الحبيب زبيب
    از دست تو مشت بر دهان خوردن
  • نه در هرسخن بحث کردن رواست
    خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
  • تا نشنوي ز مسجد آدينه بانگ صبح
    يا از در سراي اتابک غريو کوس
  • پنجه در صيد برده ضيغم را
    چه تفاوت کند که سگ لايد
  • روي در روي دوست کن، بگذار
    تا عدو پشت دست ميخايد
  • ملک را هم در آن شب آگهي دادند که در ملک تو چنين منکري حادث شده ...
  • جواني پاکباز پاک رو بود
    که با پاکيزه روئي در گرو بود
  • در اين گفتن جهان بر وي برآشفت
    شنيدندش که جان ميداد و ميگفت
  • حديث عشق از آن بطال مينوش
    که در سختي کند ياري فراموش
  • که سعدي راه و رسم عشقبازي
    چنان داند که در بغداد تازي
  • قياس کن که چه حالت بود در آنساعت
    که از وجود عزيزش بدر رود جاني
  • جوانان خوبروي و ماه رخسار
    وليکن در وفا با کس نپايد
  • با تو مرا سوختن اندر عذاب
    به که شدن با دگري در بهشت
  • گر از عهد خرديت ياد آمدي
    که بيچاره بودي در آغوش من
  • بديناري چو خر در گل بمانند
    ور الحمدي بخواهي صد بخوانند
  • وقتي افتاد فتنه اي در شام
    هرکس از گوشه اي فرا رفتند
  • استاد و معلم چو بود بي آزار
    خرسک بازند کودکان در بازار
  • نام نکوئي چو برون شد بکوي
    در نتواني که ببندي بروي
  • گر چه سيم و زر ز سنگ آيد همي
    در همه سنگي نباشد زر و سيم
  • فراموشت نکرد ايزد در آن حال
    که بودي نطفه مدفون مدهوش
  • هنر بايد که صورت ميتوان کرد
    بايوانها در از شنگرف و زنگار
  • وه که هرگه که سبزه در بستان
    بدميدي چه خوش شدي دل من
  • که فضيحت بود بروز شمار
    بنده آزاد و خواجه در زنجير
  • وآنکه در نعمت و آسايش و آساني زيست
    مردنش زين، همه شک نيست که دشخوار آيد
  • اي طبل بلند بانگ در باطن هيچ
    بي توشه چه تدبير کني وقت بسيچ
  • ... وقتي برآيد که وي در خاک رود ...
  • او در من و من درو فتاده
    خلق از پي ما دوان و خندان
  • اگر ژاله هر قطره اي در شدي
    چو خرمهره بازار ازو پر شدي
  • پندي اگر بشنوي اي پادشاه
    در همه عالم به از اين پند نيست
  • سخن در ميان دو دشمن چنان گوي که اگر دوست گردند شرم زده نباشي
  • ميان دو تن آتش افروختن
    نه عقلست و خود در ميان سوختن
  • در سخن با دوستان آهسته باش
    تا ندارد دشمن خونخوار گوش
  • پيش ديوار آنچه گوئي هوش دار
    تا نباشد در پس ديوار گوش
  • چون در امضاي کاري متردد باشي آن طرف اختيار کن که بي آزارتر باشد
  • با مردم سهل خوي، دشخوار مگوي
    با آنکه در صلح زند، جنگ مجوي
  • ... بزر برميايد جان در خطر افکندن نشايد. عرب گويد: آخر الحيل السيف ...
  • چو دست از همه حيلتي در گسست
    حلالست بردن بشمشير دست
  • نه مرخويشتن را فزوني نهد
    نه يک باره تن در مذلت دهد
  • نشايد بني آدم خاک زاد
    که در سر کند کبر و تندي و باد
  • در خاک بيلقان برسيدم بعابدي
    گفتم مرا بتربيت از جهل پاک کن
  • بدخوي در دست دشمني گرفتارست که هرکجا که رود از چنگ عقوبت او خلاص ...
  • اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوي
    ز دست خوي بد خويش در بلا باشد
  • برو با دوستان آسوده بنشين
    چو بيني در ميان دشمنان جنگ
  • بسيچ سخن گفتن آنگاه کن
    که داني که در کار گيرد سخن
  • در آن آتش نداري طاقت سوز
    بصبر آبي برين آتش زن امروز
  • به چشم خويش ديدم در بيابان
    که آهسته سبق برد از شتابان
  • چون نداري کمال فضل آن به
    که زبان در دهان نگه داري
  • حکيمي گفتش اي نادان چه کوشي
    در اين سودا بترس از لوم لايم
  • توان شناخت بيکروز در شمايل مرد
    که تا کجاش رسيده است پايگاه علوم
  • جنگ و زورآوري مکن با مست
    پيش سرپنجه، در بغل نه دست
  • ضعيفي که با قوي دلاوري کند يار دشمنست در هلاک خويش
  • کند هرآينه غيبت حسود کوته دست
    که در مقابله گنگش بود زبان مقال
  • سنگ در دست و مار، سر بر سنگ
    خيره رائي بود قياس و درنگ
  • جوهر اگر در خلاب افتد همان نفيس است و غبار اگر بفلک رسد همان ...
  • در خرمي بر سرائي ببند
    که بانگ زن از وي برآيد بلند
  • عابد که نه از بهر خدا گوشه نشيند
    بيچاره در آئينه تاريک چه بيند؟
  • اندک اندک بهم شود بسيار
    دانه دانه است غله در انبار
  • کان به نابينائي از راه اوفتاد
    وين دو چشمش بود و در چاه اوفتاد
  • ... صديق عليه السلام در خشک سال مصر سير نخوردي تا گرسنگان را فراموش ...
  • آنکه در راحت و تنعم زيست
    او چه داند که حال گرسنه چيست؟
  • ايکه بر مرکب تا زنده سواري هشدار
    که خر خارکش مسکين در آب و گلست
  • ور روي در دهان شير و پلنگ
    نخوردندت مگر بروز اجل
  • هرکرا جاه و دولتست و بدان
    خاطر خسته در نخواهد يافت
  • الا تا نخواهي بلا بر حسود
    که آن بخت برگشته خود در بلاست
  • چه حاجت که با وي کني دشمني
    که او را چنان دشمني در قفاست
  • پيش درويشان بود خونت مباح
    گر نباشد در ميان مالت سبيل
  • دوستي با پيلبانان يا مکن
    يا طلب کن خانه اي در خورد پيل
  • هر که در پيش سخن ديگران افتد تا مايه فضلش بدانند پايه جهلش ...