167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • تشنه ام ساقي بده آبي روان کز سوز عشق
    همچو شمعم آتش دل در جگر خواهد فتاد
  • دل بآنکس ده که او را جان بلب خواهد رسيد
    دست آنکس گير کو از پاي در خواهد فتاد
  • کار خواجو با تو افتاد از جهان وين دولتيست
    هيچ کاري در جهان زين خوبتر خواهد فتاد ؟
  • که آن چه در غم هجر تو مي کشد خواجو
    گمان مبر که بصد سال شرح شايد داد
  • هر که جاني دارد و در دل ندارد ترک جانان
    دل بدلبر مي سپارد جان بجانان مي فرستد
  • همچو خواجو هر که جان در پاي جانان مي فشاند
    روح پاکش را ز جنت حور رضوان مي فرستد
  • هر کو چو من از عشق تو بي خويشتن افتاد
    در دام غم از درد دل خويشتن افتد
  • چه بادست اينکه مي آيد که بوي يار ما دارد
    صبا در جيب گوئي نافه مشک ختا دارد
  • مرا در مجلس خوبان سماع انس کي باشد
    که چون سروي برقص آيد مرا از رقص وا دارد
  • اگر چون من بسي داري بدلسوزي و غمخواري
    بدين بيچاره رحم آور که در عالم ترا دارد
  • در ملک بي نيازي کون و مکان چه باشد
    با سر لن تراني هامان چه کار دارد
  • از مهر خان چه داري چشم وفا و ياري
    در دست زند خوانان فرقان چه کار دارد
  • نافه مشگ ز چين خيزد و آن ترک ختا
    اي بسا چين که در آن طره مشگين دارد
  • هر که با منطق خواجو کند اظهار سخن
    در به دريا برد و زيره به کرمان آرد
  • ديده دريا دلي از خون دلم مي بيند
    کو تواند که روان از سر زر در گذرد
  • نتواند که نهد بر سر کوي تو قدم
    مگر آنکس که نخست از سر سر در گذرد
  • خنک آن خسته که در کوي تو بي بيم رقيب
    دهدش دست که چون باد سحردر گذرد
  • بي خط تو سر نامه سودا نتوان خواند
    بي زلف تو سر در سر سودا نتوان کرد
  • صد دل خسته بهر موئي از آن زلف دراز
    مهر رخسار تو در دور قمر گرد آورد
  • من خاک آن بادم که او بوي دلارام آورد
    در آتشم ز آب رخش کاب رخ من مي برد
  • هنگام تير انداختن گر بر من آرد تاختن
    در پاي او سر باختن عاشق بجان و دل خرد
  • گه گه به چشم مرحمت برما نظر مي کن ولي
    سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائي ننگرد
  • ز مشک چين چه خطا در وجود مي آيد
    که خط سبز تو از وي غبار مي گيرد
  • چون طوطي خط تو پر بر شکر اندازد
    مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد
  • گر چه ما را نبود يک درم اما هر دم
    سکه مهر ترا بر در مي بايد زد