167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • گر چمن خلدست ما را بي لبش مطلوب نيست
    تشنه را در باغ رضوان برلب کوثر خوشست
  • باده در ساغر فکن خواجو که بر ياد لبش
    جام صافي برکف و لب بر لب ساغر خوشست
  • در ازل چون با مي و ميخانه پيمان بسته ام
    تا ابد بي باده و پيمانه نتوانم نشست
  • آتش عشقش دلم را زنده مي دارد چو شمع
    ورنه زينسان مرده دل در خانه نتوانم نشست
  • خطر باديه عشق تو بيش از پيشست
    اين چه دامست که دور از تو مرا در پيشست
  • آن دل که سفر کرده بچين سر زلفت
    يا رب که در آن شام غريبان به چه حالست
  • در بست راه عقل چو آن بت قبا گشود
    بگشود کار حسن چو آن مه کمر ببست
  • بيا که بي تو رسم تا زخود برون نروم
    چرا که هستي من در ميان حجاب منست
  • تو گنج لطفي و دانم کزين بتنگ آئي
    که روز و شب وطنت در دل خراب منست
  • غم ار چه خون دلم مي خورد مضايقه نيست
    که اوست در همه حالي که غمگسار منست
  • تا خيال لب و دندان تو در چشم منست
    مردم چشم من از لعل و گهر قارونست
  • گر زانکه مشک ناب ز چين مي شود پديد
    صد چين در آن دو سلسله مشک فام اوست
  • با تو خواجو را برون از عشق چيزي ديگرست
    ورنه در هر گوشه ماهي سرو قد لاله روست
  • اي فداي قامتت هر سرو بستاني که هست
    در حيا از چشم من هر ابر نيساني که هست
  • لشکر عشق توام تا خيمه زد در ملک دل
    کس درو منزل نمي سازد ز ويراني که هست
  • چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهرفشان
    اوفتد خون در دل هر لعل رماني که هست
  • نه من دلشده دارم هوس رويت و بس
    هر کرا هست سري در سر او هم هوسيست
  • کو دل که او بدام غمت پاي بند نيست
    صيدي بدست کن که سرش در کمند نيست
  • تا بسته شد ز عشق تو بر دل طريق عقل
    در شهر کو کسي که کنون شهر بند نيست
  • زآتش عشق تو آن سوز که در باطن ماست
    ظاهر آنست که بر اهل خرد ظاهر نيست
  • کس نمي بينم که مست عشق را پندي دهد
    زانکه کس در دور چشم مست او مستور نيست
  • بزم بي شاهد نمي خواهم که پيش اهل دل
    دوزخي باشد هر آن جنت که در وي حور نيست
  • چشم ميگونش نگر سرمست و خواجو در خمار
    شوخ چشم آن مست کورا رحم بر مخمور نيست
  • کژ مرو تا چو کمان پي نکنندت خواجو
    روش تير از آنست که در وي خم نيست
  • چنين که مرغ دلم در غمش هوا بگرفت
    بسوي ما اگر او را هوا بود غم نيست