167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • نزنم بامزد لهو و در کام که من
    سر به ديوار غم آرم چو بصر باز کنم
  • کاه ديوار و گل بام به خون مي شويم
    پس در اين حال چه درهاي حذر بازکنم
  • خار غم در ره و پس شاد دلي ممکن نيست
    کاژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم
  • هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنم
    هفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم
  • اين منم زنده که تابوت تو گيرم در زر
    کآرزو بد که دوات تو به زر درگيرم
  • خاک پاي تو پر تسبيح به رخ در عالم
    خط دست تو چو تعويذ به بر درگيرم
  • اي سهي سرو ندانم چه اثر ماند از تو
    تو نماندي و در افاق خبر ماند از تو
  • گر جمله کژي است در جهان راست کجاست
    ور جمله بدي است از فلک نيک از کيست
  • در بازاري که جان ز من، دل ز تو بود
    چون بيع به سر نرفت جان باز فرست
  • داغم به دل از دو گوهر ناياب است
    کز وي جگرم کباب و دل در تاب است
  • حسن تو بهار است و شب و روز آراست
    قسم شب و روز در بهار آيد راست
  • آن گل که به رنگ طعنه در مي کرده است
    با عارض تو برابر کي کرده است
  • با روي تو روي گل ز خجلت در باغ
    هم سرخ برآمده است و هم خوي کرده است
  • شمع از تن و سر در نفروزد چه کند
    جان آتش و دل پنبه نسوزد چه کند
  • او رفت و دلم باز نيامد ز برش
    من چشم به ره، گوش به در بر اثرش
  • من در هوس آن رخ هم چون گل و شمع
    گرديده چو سرد و گرم هم چون گل و شمع
  • چون مرغ دلت پريد ناگه تو که اي؟
    چون اسب تو سم فکند در ره تو که اي؟
  • از جور تو در سفر بيفشردم پاي
    دل را به تو و تو را سپردم به خداي
  • ديوان خواجوي کرماني

  • اي شده آب زمزم از خاک در سراي تو
    کعبه ز تست با شرف مروه زتست با صفا
  • ياران برون رفتند و من در بحرخون افتاده ام
    طرفي علي هجرانهم تبکي و ما تغني البکا
  • افتان و خيزان ميروم تاکي رسم در کاروان
    و الرکب قد ساروا الي الايحاد و الحادي حدا
  • اين چه خلدست که چندين همه حورست اينجا
    چه غم از نار که در دل همه نورست اينجا
  • نام خواجو مبر اي خواجه درين ورطه که هست
    صد چو آن خسته دلسوخته در شست اينجا
  • روي از تو نپيچم وگر از شست تو آيد
    همچون مژه در ديده کشم تيغ بلا را
  • به جان دوست که هم در نفس بر افشانيم
    اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را