167906 مورد در 0.13 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • يک دمي تا مي زيم در هجر و اميد وصال
    گه کلاهم مي برد گه پادشاهي مي دهد
  • گر مرا محنت گيائي مي دهد از باغ عشق
    در شک افتم کآن مرا دولت کيايي مي دهد
  • زله خوار تيغ و مور خوان اوست
    وحش و طير انس و جان در شرق و غرب
  • اگر در پيش کاخ او سواريت آرزو آيد
    چو طفلان خوابگه بگذار و زي ميدان مردان شو
  • گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن
    گه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن
  • در اين منزل ز سربازي پناهي ساز خاقاني
    که ره پر لشکر جادوست نتوان بي عصا رفتن
  • اگر پاي طلب داري قدم در نه که راه اينک
    شمار ره نمايان را قلم درکش که ماه اينک
  • به سر بازي توان ديدن بساط بارگاه او
    اگر داري سر اين سر، در آن بارگاه اينک
  • به غفلت گر ز خاقاني گناهي در وجود آمد
    به استغفار آن خرده بزرگي عذر خواه اينک
  • ز درگاه قدم در تاخت تيغ و نطق همراهش
    ازل دستور او گشت و ابد مولاي او آمد
  • شب خلوت که موجودات بر وي عرضه کرد ايزد
    جهان چون ذره اي در ديده بيناي او آمد
  • کنون جز ناصر الدين کيست کز بهر نيابت را
    ز بعد چار تن در چار بالش هاي او آمد
  • به طفلي بت شکست از عقل در بتخانه شهوت
    برآمد اختر اقبال و ديد و هم نشد رامش
  • بلي در معجز و برهان براهيم اين چنين بايد
    که نه صيدش کند اختر نه دامن گيرد اصنامش
  • که بود آن کس که پيل آورد وقتي بر در کعبه
    که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش
  • من اندر طالعش ديدم سعادت ها و مي دانم
    که گر ادريس زنده استي همين گفتي در احکامش
  • اگر در جنبش آيد باز خاک او عجب نبود
    گر اين کوه شريعت بود چندين گاه آرامش
  • حسودان تو گرچه ديگ ها پختند، مي دانم
    که در وي نيست آن چيزي که زا شهر شما زايد
  • حديث و فعلشان بي حرف گويي صفر بر جانش
    چو گفتم در دگر جايش دگر گفتن چه مي بايد
  • عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من
    مرا هم هديه اي بايد که هر يک روي بنمايد
  • با صبح خوش درکش عنان برجه رکاب مي ستان
    کز کم حياتي در جهان تنگ است ميدان صبح را
  • نزل صباحي پيش خوان تا حور برخوان آيدت
    خون صراحي بيش ران تا نور در جان آيدت
  • هست اين زمين را نه به نو کاس کريمان آرزو
    يک جرعه کن در کار او آخر چه نقصان آيدت
  • گر داد آزادي دهي قد خم کني در خم جهي
    ور پي ز خود بيرون نهي آتش گلستان آيدت
  • کام قنينه خون فشان چون اشک داود از نشان
    مرغ صراحي جان کنان داودي الحان بين در او