167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • در يک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش
    گه سرفراز گردي و گاهي نگون شوي
  • شمع که در عنان شب زرده بش سياه بود
    از لگد براق جم، مرد بقاي صبح دم
  • نافه چين کليد زد صبح و کليد عيش را
    بر در عده دار خم قفل گشاي تازه بين
  • مرغ قنينه چون زبان در دهن قدح کند
    جان قدح به صد زبان لاف صفاي نو زند
  • طاس چو بحر بصره بين جزر و مدش به جرعه اي
    ساحل خاک را ز در موج عطاي نو زند
  • جام پري در آهن است از همه طرفه تر ولي
    نقش پري به شيشه بين سحرنماي زندگي
  • سمع خدايگان شود چون دهن تو گنج در
    چون به زبان من رود مدح و ثناي روي تو
  • بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن
    وان من است خشک جان بوسه بهاي چون تويي
  • گر چه چراغ در دهن زر عيار دارمي
    کي شودي لبم محک از کف پاي چون تويي
  • هفت فلک به خدمتش يکدل و تا ابد زده
    چار ملک سه نوبتش در دو سراي ايزدي
  • آن شمع يهودي فش بس زرد و سيه دل شد
    اعجاز مسيحش نه در بار به صبح اندر
  • سرچشمه حيوان بين در طاس و ز عکس او
    ريگ تک دريا را بشمار به صبح اندر
  • کف چرخ زنان بر مي، مي رقص کنان در دل
    دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک
  • در شحنگي مشرق صبح آمد و زد داري
    زودا که سر چترش ز آن دار پديد آيد
  • دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ
    غم ز آن چو تذروان سر در خار همي پوشد
  • شد رشته جان من يک تار مگر روزي
    در عقد به کار آيدش اين تار که من دارم
  • رايض شود اقبالش بر ابلق روز و شب
    چون رام شد اين ابلق در بار کشد عدلش
  • تيغ تو خزر گيرد و در بند گشايد هم
    زين فتح مبشر باد اخبار تو عالم را
  • راست خواهي با من از هستي نشاني مانده نيست
    در غم آن لب که هست و بي نشان است آنچنان
  • يارب اندر چشم خونريزش چه خواب است آن همه
    در سر زلف دلاويزش چه تاب است آن همه
  • غمزگانت قصد کين دارند وز من در غمت
    سايه اي مانده است مگر اين کين ز پيراهن کشند
  • آه من چندان فروزان شد که کوران نيم شب
    از فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند
  • هم نبخشودي دلت گر باخبر بودي از آنک
    حال من در دست مجلس داستان است از غمت
  • عيسوي دم باد و احمد ديم و چشم حادثات
    در شکر خواب عروسان از دم از ديم او
  • از پي دريوزه وصل آمدم در کوي تو
    چون کنم چون بخت روزي از گدايي مي دهد