167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • تا تو مردم را ستائي در بلائي با همه
    چون تو را مردم ستايند آن بلا بدتر بود
  • وگر چنان که ز سيماب زر سپيد شده است
    ببين در آتش تا سرخ رو چونه شود
  • سپه کشم ز عجم در عرب که صدر عجم
    مرا چو طفل عرب طوق دار مي سازد
  • هر هفت کرده حور و بپوشيد هفت رنگ
    رخ برده بود و در کف پايش بسوده بود
  • خرگوشک است خنثي زن و مرد در دو وقت
    هم حيض و هم زناش، گهي ماده گه نرک
  • گه خرمي از غفلت و گه غمگني از عقل
    در هيچ دو رنگت نه درنگ است و نه حاصل
  • همرهان بر جدول دجله چو مسطر رانده اند
    من چو نقطه در خط بغداد يکتا مانده ام
  • دوستانم قطب و شمس و نجم و بوالبدر و شهاب
    رفته و من چون سها در گوشه تنها مانده ام
  • خاقانيا به کعبه قسم ياد کن که من
    زانگه که کعبه وار در اين سبز پرده ام
  • ز سردي نفس من تموز دي گردد
    چه حاجت است در اين دي به خيش خانه و خيشم
  • چشم در خاکش بمالم تا شود سيماب ريز
    گوش را يک سر بين بارم هم از سيماب چشم
  • در گوش گاو خفته ام از امن کز عطاش
    با گنج گاو و دولت بيدار مي روم
  • سخا بمرد و مرا هر که ديد از غم و درد
    گريست بر من و حالم چو ديد در بدرم
  • منم غريق غم و اندهان که در شب و روز
    غم جمال برم و انده وحيد خورم
  • يارب از لطف و کرم عاقبت خاقاني
    خير گردان تو که ما در طلب خواب و خوريم
  • بنگاه صبر و خرمن دل را به جملگي
    کردم به جهد با هم و در هم بسوختم
  • در خاک کوي ريخته ايم آبرو از آنک
    ترسيده ايم از آب که سگ گزيده ايم ما
  • در دو عالم کار ما داريم کز غم فارغيم
    الصبوح اي دل که از کار دو عالم فارغيم
  • عقل اگر در کشت زار خاک آدم ده کياست
    ما چنان کز عقل بيزاريم از آدم فارغيم
  • اين لب خاکين ما را در سفالي باده ده
    جام جم بر سنگ زن کز جام و از جم فارغيم
  • در آن مسند که چون طور است ثعبان کلک و بيضا کف
    کليمي بين چو خضر آزاد عز الدين بوعمران
  • زري که نقد جواني است گم شد از کف عمر
    در اين سراچه خاکي که دل خرابم ازو
  • من که خاقانيم اين مايه صفا يافته ام
    که به دل در حق بدخواه شدم نيکي خواه
  • ايام دمنه طبع و مرا طالع است اسد
    من پاي در گل از غم و حسرت چو شتربه
  • ماه در هفت فلک خانه يکي دارد و بس
    زحل نحس ز من راست به يک جا دو سراي