167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • تو رشک ماه چارده، او چون مه نو چارمه
    مهر شفا در پنج گه از شاه دنيا داشته
  • بل فارغ آن دل در برش از هشت خلد و کوثرش
    صد ساله ره ز آنسوترش جاي تماشا داشته
  • در دلو نور افشان شده، ز آنجا به ماهي دان شده
    ماهي از او بريان شده يک ماهه نعما داشته
  • ماهي و قرص خور بهم حوت است و يونس در شکم
    ماهي همه گنج درم، خور زر گونا داشته
  • در هر چمن عاشق وشان بر ساقي و مي جان فشان
    پير خرد ز انصافشان با مي مواسا داشته
  • جام است يا جوز است آن يا خود بيضاست آن
    يا تيغ بوالهيجاست آن در قلب هيجا داشته
  • در سجده صف هاي ملک پيش تو خاشع يک به يک
    چندان که محراب فلک پيران و برنا داشته
  • زهره با ماه و شفق گوئي ز بابل جادويي است
    نعل و آتش در هواي قيروان انگيخته
  • ني شرر باشد به زير و دود بالا پس چراست
    دود در زير و شرر بالاي آن انگيخته
  • نقش جوزا چون دو مغز اندر يکي جوز از قياس
    يا دو يبروج الصنم در يک مکان انگيخته
  • نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من
    بوستان از ابر و ابر از بوستان انگيخته
  • عيد آمد از خلد برين، شد شحنه روي زمين
    هان ماه نو طغراش بين امروز در کار آمده
  • کرده در آن خرم فضا صيد گوزنان چند جا
    شاخ گوزن اندر هوا اينک نگون سار آمده
  • پي گم کنان سي شب دوان، از چشم قرايان نهان
    دزديده در کوي مغان نزديک خمار آمده
  • و آن کوس عيدي بين نوان، بر درگه شاه جهان
    مانند طفل لوح خوان در درس و تکرار آمده
  • اي با دل سودائيان عشق تو در کار آمده
    ترکان غمزت را به جان دلها خريدار آمده
  • آئينه بردار و ببين آن غمزه سحر آفرين
    با زهر پيکان در کمين ترکان خون خوار آمده
  • او بلبل است اي دلستان طبعش چو شاخ گلستان
    در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده
  • آن کعبه محرم نشان، وان زمزم آتش فشان
    در کاخ مه دامن کشان يک مه به پروار آمده
  • خورشيد زرين دهره بين صحراي آتش چهره بين
    در مغز افعي مهره بين چون دانه نار آمده
  • گر بلبل بسيار گو، بست از فراق گل گلو
    گلگون صراحي بين در او بلبل به گفتار آمده
  • کافور خواه و بيدتر، در خيش خانه باده خور
    با ساقي فرخنده فر زو خانه فرخار آمده
  • از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من
    دولت هميشه يار من با بخت بيدار آمده
  • چون ناخني ز کعبه نه اي دور و زين حسد
    در چشم ديو ناخنه است استخوان شده
  • ني ني از بند اجل کس به نوا باز نرست
    کار کافتاد چه در بند نوائيد همه