167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • دهر چو بي توست خاک بر سر سالار او
    ده چو تو را نيست باد در کف دهقان او
  • خيز در اين سبز کوشک نقب زن از دود دل
    درشکن از آه صبح سقف شبستان او
  • در حق کس اره وار است نيست دو روي و دو سر
    گر همه اره نهند بر اخوان او
  • از براي خوان کعبه ماه در ماهي دو بار
    گاه سيمين نان و گه زرين نمکدان آمده
  • زمزم آنگه چون دهاني آب حيوان در گلو
    وان دهان را ميم لب چون سين دندان آمده
  • مکه مي خواهي و کعبه ها مدينه پيش توست
    مکه تمکين و در وي کعبه جان آمده
  • گر بخواني ورنويسي هم به اسم و هم به ذات
    در مدينه نقش دين بيني به برهان آمده
  • پيش صدر مصطفي بين هم بلال و هم صهيب
    اين چو عود آن چون شکر در عود سوزان آمده
  • در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوي
    با خويشتن بساز و ز هم دم نشان مخواه
  • در گوشه اي بمير و پي توشه حيات
    خود را چو خوشه پيش خسان ده زبان مخواه
  • در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ريخته
    گردون هزاران نرگسه از سقف مينا ريخته
  • زر آب ديدي مي نگر، مي برده کار آب زر
    ساقي به کار آب در آب محابا ريخته
  • هين جام رخشان دردهيد آزاده را جان دردهيد
    آن پير دهقان در دهيد از شاخ برنا ريخته
  • زر دوست از دست جهان در پاي پيل افتاده دان
    ما زير پاي دوستان زر پيل بالا ريخته
  • طاق ابروان رامش گزين، در حسن طاق و جفت کين
    بر زخمه سحر آفرين، شکر ز آوا ريخته
  • چنگي طبيب بوالهوس، بگرفته زالي را مجس
    اصلع سري کش هر نفس، موئي است در پا ريخته
  • وان هشت تا بربط نگر جان را بهشت هشت در
    هر تار ازو طوبي شمر صد ميوه هر تا ريخته
  • وان ني چو مار بي زبان، سوراخ ها در استخوان
    هم استخوانش سرمه دان، هم گوشت ز اعضا ريخته
  • کاسه رباب از شعر تر، بر نوش قول کاسه گر
    در کاسه سرها نگر زان کاسه حلوا ريخته
  • زهره غزل خوان آمده، در زير و دستان آمده
    چون زير دستان آمده بر شه ثريا ريخته
  • خاقان اکبر کز شرف هستش سلاطين در کنف
    باران جود از ابر کف شرقا و غربا ريخته
  • ماهي و جوزا زيورت، وز رشک زيور در برت
    از غمزه چون نشترت مه خون جوزا ريخته
  • شاه يک اسبه بر فلک خون ريخت دي را نيست شک
    اينک سلاحش يک به يک، در قلب هيجا ريخته
  • آن يوسف گردون نشين، عيسي پاکش هم قرين
    در دلو رفته پيش ازين، آبش به صحرا ريخته
  • چو يوسف از دلو آمده، در حوت چون يونس شده
    از حوت دندان بستده، بر خاک غبرا ريخته