167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • چون قيل و قال هر کس با مست در نگيرد
    در حق ما نباشد پند فقيه نافع
  • چون در افتد برق در ابر سيه نظاره کن
    ابر را شب داند و آن را چه پندارد چراغ
  • در کنج غم افتاده من، بر ياد سرو خويشتن
    زانم چه کايد در چمن سرو روان از هر طرف
  • اي باد، لطفي کن برو در کوي جانان ساکنک
    احوال من در گوش او يک لحظه بر خوان ساکنک
  • خسرو اگر در کوي تو رفتن نداند روز را
    لابد رود در نيم شب از خلق پنهان ساکنک
  • در کعبه و بتخانه هر جا که رود خسرو
    دل باد ز تو بدخو، ديدار همان در دل
  • مده پندم که من در سينه سودايي دگر دارم
    زبان با خلق در گفت است و دل جايي دگرد
  • همه مستي من در کار چشم و زلف و رويت شد
    لبم خاموش و در هر يک تقاضايي دگر دارم
  • گهي از ديده در رنجم، گه از دل در جگرخواري
    چه دانستم که من چندين بلا از خويشتن دارم
  • نظر در يار مشغول است و جان در بار بربستن
    تو، اي نظارگي، داني که من نظاره اي دارم
  • چو خاک در شدم در زير پاي خود، عزيزم کن
    بدان عزت که پيش آستانت خواريي دارم
  • بغلتم هر زمان در زير پايت باز برخيزم
    چو رويت بنگرم بار دگر از پاي در غلتم
  • به کار عيش در خون دو چشم خويش مي غلتم
    چه بهتر زان بود خسرو که در کار دگر غلتم
  • چمن چون بوي تو آرد، به بويت در چمن ميرم
    به ياد قد تو در سايه سرو سمن ميرم
  • شدم رسوا درون شهر، در صحرا روم، اکنون
    که رسواتر شوم، گر در ميان مرد و زن ميرم
  • چنانم با خيالت خوي شد در کنج تنهايي
    که بر بستم در از خورشيد و ماه و بلکه روزن هم
  • همه کس با بتي در خواب و من در کنج تنهايي
    چه باشد گر شبي پوشيده گردد ديده بازم
  • مسلماني همه درباختم در کار بت رويان
    ببينيد، اي مسلمانان که من دين در چه مي بازم؟
  • تو در بازي دلم در خون، نخواهم زيستن دانم
    ز درد آگه نيم حالي که من مشغول جانبازم
  • مرا امروز در دار بلا جلوه ست بهر او
    سرود جلوه کان در نوحه گويند آن مگوييدم
  • در ره فتاده مانده ام، ديده نهاده بر رهم
    بازو گشاده مانده ام، تا کي در آغوش آيدم؟
  • اي دل، مده يادم ازو، در چشم من گريه مجو
    ناگه مبادا کز دو سو سيلاب در جوش آيدم
  • در جمع خوبان بوده ام، گر بر تني عاشق شدم
    عيبم مکن، اي پارسا، در کافرستان بوده ام
  • گفتي که «در دامان من خود را شناس و دست زن »
    عمري که از شرمندگي سر در گريبان بوده ام
  • خواهم دل خون گشته را از دست تو در خون کشم
    يعني به ديده آرمش وز ديده در جيحون کشم
  • چون در نگيرد سوز من با شمع رويش، دل ازان
    رو سوي ديوار آورم، در شب به ماتم اوفتم
  • زآيينه مردم تا چرا گيرد خيالت را به بر؟
    بهر چه در زلفت رود، در غيرتم از شانه هم
  • آن نه منم که از جفا دست ز يار در کشم
    يا پس زانوي خرد پاي قرار در کشم
  • بود ز عقل پيش ازين باد غرور در سرم
    پيش در تو خاک شد آن همه کژ کلاهيم
  • گر گذر افتد ترا در کوي جانان، اي نسيم
    خدمت من عرضه کن در خدمت يار قديم
  • آشنا بايد که گيرد دست خسرو، زان زمين
    هين در آبم، زانکه چون درياست، در جوشش کنم
  • دوش مي گفتي و چشمم در خيالت در نبست
    گر چنين باشد، مگر از خانه شان بيرون کنم
  • گر نترسم زان که در خونابه ماند يار من
    برکشم ديده به جاي ديده او را در کشم
  • او نهد تير بلا را در کمان ناز و من
    جان نهم در پيش و بر دل منت جاني نهم
  • گاه گاهي به سر زلف تو در مي آيم
    با دلي در هم و آن هم ز غمت خون شودم
  • تا خيال رخ خوب تو مرا در نظر است
    مي نمايد همه ملک دو جهان در نظرم
  • اي خوش آن شب که به ياد رخ تو مي خفتم
    در دلم بودي و در خواب همان مي ديدم
  • دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم
    نقد عشقي است که در هر گرهي در بستم
  • باز آ که شهر بي تو تاريک و تيره باشد
    در شهر بي تو نتوان، والله که در جهان هم
  • رحمي که بر در تو غريب اوفتاده ام
    در خون دل ز دست تو چون جام باده ام
  • هر شب فتاده بر در تو خاک در خورم
    يک شب مگر ز بام تو سنگي دگر خورم
  • چون دل ز گفت ديده مرا سوخت در به در
    بيرون کشم، به پيش دل مبتلا نهم
  • تن چو موي مرا بگسل و بسوز در آتش
    که پي گسست در آمد غمت به شخص چو مويم
  • دلم به خدمت او بود دوش گفت که خسرو
    تو داني و در مسجد که من سگ در اويم
  • چه روز بود که افتاد در سر اين سودا
    که دل به مهر و زبان در دعا گرو کردم
  • از سرم در گذران خواب خوشت خوش بادا
    عاشقم من همه شب در غم و سودا باشم
  • رسيده موسم نوروز و هر کس در گلستاني
    جهان در چشم من زندان، چه ايام بهارست اين؟
  • گهي از رخ فشاندگان گرد و گه در دامن افگندن
    گهي بر روي بردن دست و گه در آستين کردن
  • شبي، اي آفتاب حسن، در مهتاب گشتي کن
    در و ديوار را از سايه خود جانور گردان
  • برفت از ياد خسرو زاد و بوم کهنه در کويش
    چو مرغي در قفس ماند، فرامش گرددش مسکن