167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • بگو با مير کاندر پوست سگ داري و هم جيفه
    سگ از بيرون در گردد تو هم کاسه مگردانش
  • چو جان کار فرمايت به باغ خلد خواهد شد
    حواس کار کن در حبس تن مگذار و برهانش
  • دگر صف خاص تر بيني در او درويش سلطان دل
    که خاک پاي درويشان نمايد تاج سلطانش
  • سخا بهر جزا کردن ربا خواري است در همت
    که يک بدهي و آنگه ده جزا خواهي زيز دانش
  • و گرچه نحل وقتي نوش بارد نيش هم دارد
    تو آن منگر که اوحي ربک آمد وحي در شانش
  • بترس از تيرباران ضعيفان در کمين شب
    که هر کو هست نالان تر قوي تر زخم پيکانش
  • چون بيژن داري اندر چه مخسب افراسياب آسا
    که رستم در کمين است و کمندي زير خفتانش
  • ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش
    کنون خاکستر و خاکي است مانده در سپاهانش
  • گفتي که نعل بود در آتش نهاده ماه
    مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش
  • بوبکر سيرت است و علي علم، تا ابد
    من در دعا بلال و به خدمت چو قنبرش
  • بودم در اين که خضر درآمد ز راه و گفت
    عيد است و نورهان شده ملک سکندرش
  • خاقان اکبر آنکه دو عيد است در سه بعد
    شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش
  • چون صبح خوش بخنديد از بيست و هشت لؤلؤ
    من هست نيست گشتم چون سايه در جمالش
  • چون در اسد رسيدي چون سنبله سنان کش
    از ضربت الف سان کردي چو سين و دالش
  • چون تاردق مصري در دق مرگ خصمت
    نالان چو نيل مصر است از ناله تن چو نالش
  • در تو کجا رسد کس چون موسي اندر آتش
    کز دور حاصلي نه جز برق و اشتعالش
  • لابل که در قياس درمنه است و شوره خاک
    طوبي به نزد خلقش و کوثر بر سخاش
  • در آن زمان که کن تيغ با کف تو وصال
    ز بس که جان بدان را دهي ز جسم فراق
  • منم که نيست در اين دور بخت را با من
    نه اقتضاي رضا و نه اتفاق وفاق
  • در تو قبله افاق باد و خلق زمين
    به مهر و مدح تو بگشاده نطق و بسته نطاق
  • اجزات چون به پاي شب و روز سوده شد
    تاوان طلب مکن ز قضا در فضاي خاک
  • غم تخم خرمي است که در يک دل افکنم
    دردي است جنس مي که ز يک دن درآورم
  • در زرد و سرخ شام و شفق بوده ام کنون
    تن را به عودي شب يلدا برآورم
  • هرچه نقش نفس مي بينم به دريا مي دهم
    هر چه نقد عقل مي يابم در آتش مي برم
  • داده نه چرخ را در خرج يکدم مي نهم
    زاده شش روز را بر خوان يک شب مي خورم