167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • بلبل اگر در چمن مدح تو گويد شود
    از تو چو طاووس نر چتر کش و تاجدار
  • اين گنج صرف دارد و آواز در ميان نه
    و آن همچو صفر خالي و آوازه مزور
  • مانا که هست گردون دروازه بان در بند
    اجري است آن دو نانش ز انعام شاه کشور
  • اي افتاب تا کي در بيست و هشت منزل
    دارد ده و دو برجت گردان به آسمان بر
  • انصاف ده که در بند ايمان سراست دين را
    سقف و سراي ايمان ديوار و دشت کافر
  • هر مه ز يک شبه مه چرخ است طوق دارش
    سگ طوق سازد از دم در خدمت غضنفر
  • اعجاز خلعت تو اين بس بود که شخصم
    در باد و آتش و ني، هستش امان ميسر
  • گر چه ز بعد همه آمده اي در جهان
    از همه اي برگزين، بر همه کن افتخار
  • عز و جلال آن توست وانکه تو را نيست چيست
    تا به دعاها شوم از در حق خواستار
  • دبستان از سر زانوست خاص آن شير مردي را
    که چون سگ در پس زانو نشاند شير مردانش
  • کسي کاين خضر معني راست دامن گير چون موسي
    کف موسي و آب خضر بيني در گريبانش
  • چنان در بوته تلقين مرا بگداخت کاندر من
    نه شيطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصيانش
  • چو طوطي کآينه بيند شناسد خود بيفتد پي
    چو خود در خود شود حيران کند حيرت سخندانش
  • در اين تعليم شد عمر و هنوز ابجد همي خوانم
    ندانم کي رقوم آموز خواهم شد به ديوانش
  • نظاره مي کنم ويحک در اين هنگامه طفلان
    که مشکين مهره آسوده است و نيلي حقه گردانش
  • خرد ناايمن است از طبع ز آن حرزش کنم حيرت
    چو موسي زنده در تابوت از آن دارم به زندانش
  • هوا مي خواست تا در صف بالا برتري جويد
    گرفتم دست و افکندم به صف پاي ماچانش
  • دو بت بيني جهان و جان فتاده در لگد کوبش
    دو سگ بيني نياز و آز بسته پيش دربانش
  • مرا چون دعوت عيسي است عيدي هر زمان در دل
    دلم قربان عيد فقر و گنج گاو قربانش
  • مرا دل گفت گنج فقر داري در جهان منگر
    نعيم مصر ديده کس چه بايد قحط کنعانش
  • بديدي جو به جو گيتي ندارد جو در اين خرمن
    مخر چون ترک جو گفتي به يک جو ناز دهقانش
  • بدين نان ريزه ها منگر که دارد شب برين سفره
    که از دريوزه عيسي است خشکاري در انبانش
  • نماز مرده کن بر حرص ليکن چون وضو سازي
    که بي آبي است عالم را و در حيضند سکانش
  • نهاد تن پرستان را گل خندان گلخن دان
    درون سو خبث و ناپاکي، برونسو در و مرجانش
  • سگان آز را عيد است چون مير تو خوان سازد
    تو شيري روزه ميدار و مبين در سبع الوانش