167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • با غبار صيد گاه شاه کز تعظيم هست
    ز آهوان مشک ده صد تبتش در يک فضا
  • هم در او افعي گوزن آسا شده ترياق دار
    هم گوزنانش چو افعي مهره دار اندر قفا
  • تير چون در زه نشاندي بر کمان چرخ وش
    گفتي او محور همي راند ز خط استوا
  • گر سما چون ميم نام او نبودي از نخست
    هم چو سين در هم شکستي تاکنون سقف سما
  • چرخ را توقيع او حرز است چون او برکشد
    آن سعادت بخش مريخ زحل وش در وغا
  • شاه در يک حال هم خضر است و هم اسکندر است
    کآينه دين کرد و شد با آب حيوان آشنا
  • وز فلک آورد در وي گاو و ماهي و صدف
    گاو گردنده، صدف جنبان و ماهي آشنا
  • ليک من در طوق خدمت چون کبوتر بد دلم
    پيش شه بازي چنان، زنهار کي باشد مرا
  • در ربيع دولتت هرگز خزان را ره مباد
    فارغم ز آمين که دانم مستجاب است اين دعا
  • سزد که عيد کنم در جهان به فر رشيد
    که نظم و نثرش عيدي مؤبد است مرا
  • ز نظم و نثرش پروين و نعش خيزد و او
    بهم نيامد پروين و نعش در يک جا
  • به صد دقيقه ز آب در منه تلخ ترم
    به سخره چشمه خضرم چو خواند آن دريا
  • بر سر اين سر کار کي رسي اي ساده دل
    بر در اين دار ملک، کي شوي اين بينوا
  • صاحب دلق و عصا چون خضر و چون کليم
    گنج روان زير دلق مار نهان در عصا
  • محنت چون خون و گوشت در تنم آميخته است
    تا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
  • پاي نهم در عدم بو که به دست آورم
    هم نفسي تا کند درد دلم را دوا
  • در ازل آن کعبه بود قبله دين هدي
    تا ابد اين کعبه باد قبله مجد و علا
  • بر در صدر تو باد خيمه زده تا ابد
    لشکر جاه و جلال موکب عز و علا
  • ديده نه اي روز بد کان شه دين بدر وار
    راند سپه در سپه سوي نشيب و عقاب
  • وگر ز ظلم گله کرده ام مشو در خشم
    که منصفي قسمي نو شنو به فصل خطاب
  • به مطلع خرد و مقطع نفس که در او
    خلاص جان خواص است از اين خراس خراب
  • به فرفره به مشاق و به کعب و سرمامک
    به خرد چاهک و چوگان و گوي در طبطاب
  • به خايهاي بط از نان خورده در دامن
    به شيشه هاي بلور از خيو به شکل حباب
  • زان دل که در او جاه بود نايد تسليم
    زان ني که ازو نيشه کني نايد جلاب
  • دل صيد زلف اوست به خون در نکوتر است
    وان صيد کان اوست نگون سر نکوتر است