167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • ز آن دل چون سنگ و آهن در دلم آتش زدي
    پس به باد زلف از آتش ارغوان انگيختي
  • در ساز ناز بود تو را نغمه هاي خوش
    اين دم قيامت است که خوش تر فزوده اي
  • آخر چه موجب است که باز از حديث وصل
    کم کرده اي و در سخن زر فزوده اي
  • گر زير زلف بند او باد صبا جا يافتي
    صد يوسف گم گشته را در هر خمي وا يافتي
  • بر زخم هاي جانم هم درد و هم دوائي
    در نيمه راه عقلم هم خوف و هم رجائي
  • به لبت شفيع بردم که مرا قبول کن
    به ستيزه گفت خون خور که نه در خور مني
  • گفتي که چه سر داري در عشق نگوئي
    دارم سر پاي تو به آن جان که تو داري
  • صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خورد
    تو هم چنان در هوس شام و چاشتي
  • در وعده خورد خونم پس داد وعده کژ
    زان خون که نيست چندين، چندان چه خواست گوئي
  • مرا روزي نپرسي کآخر اي غم خوار من چوني
    دل بيمار تو چون است و تو در تيمار من چوني
  • در آب ديده مي بيني که چون غرقم به ديدارت
    نمي پرسي مرا کاي تشنه ديدار من چوني
  • کردي ز بيدلي تو مرا در جهان سمر
    ني بي دلي است چون من و ني چون تو دلبري
  • دل که جوئي هم بلا پرورد جانان جوي از آنک
    عافيت در عشق جانان برنتابد هر دلي
  • عشق از اول بيدق سودا فرو کردن خوش است
    شه رخ غم در پي آن برنتابد هر دلي
  • چه سود ار من رسم در گرد اسبت
    که تو صد ساله ره ز آن سوي گردي
  • ما را غم فراقت بحري است بي کرانه
    اي کاش با چنين غم دل در کنار بودي
  • خاک شدم در تو را آب رخم چرا بري
    داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوري
  • صد زهر بياميزي و در کام دلم ريزي
    چون نوش کنم زهر ز آن صعب تر آميزي
  • آن درد دل که برده اي آنگه عروسي است
    در جنب محنتي که ز هجران کنون بري
  • ز رغم آنکه مرا در غم تو طعنه زنند
    غم تو شادي من شد که شادمان بادي
  • داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان
    گير داد عاشقان ندهي فغان چون نشنوي
  • گرچه سپيد کاري است از همه روي کار تو
    رو که قيامتي است هم زلف تو در سيه گري
  • اشک مرا چو روي خود دار عزيز اگر تو را
    در خورد آب و افتاب از پي ساز گازري
  • مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل
    تو نو نو کعبتين ميزن که من در ششدرم باري
  • تويي که نقب زني در سراي عمر و به آخر
    نه نقد وقت بري کيسه حيات ربايي