167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • هست از پري رخساره اي در نسل آدم شورشي
    شور بني آدم همه ز آن روي گندمگون نگر
  • باغي است طاووس رخش ماري است افسون گر در او
    شهري چو من بنهاده سر بر خط آن افسون نگر
  • دل کشته ام در پاي تو شب زنده دارم لاجرم
    خوابم همه شب کاسته زين درد روز افزون نگر
  • لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند
    در او ز روي عرقناک خود گلاب بريز
  • دهم در من يزيد دل دو گيتي را به يک مويش
    ازين سان روز بازاري نپندارم که دارد کس
  • منسوخ کن حديث جهان را که در جهان
    هرگز دو دوست يک دل و همدم نيافت کس
  • چون قفل و پره آلت بند است روز و شب
    زان لاجرم کليد در غم نيافت کس
  • گل پيمانه در دستش ز خجلت غنچه مي گردد
    به عارض تا فتاد از تاب بي گلهاي خندانش
  • چون به مي خون جهان در گل افسرده خورم
    چه عجب گر نتوان يافت به دل شادانم
  • چند ازين دوران که هستند اين خدا دوران در او
    شايد ار دامن ز دوران درکشم هر صبح دم
  • با اين همه به دولت احمد در اين زمان
    سلطان منم بر اهل سخن، کام کار هم
  • خرمن عمر اي دريغ رفت به باد محال
    در خوي خجلت ز عمر از مژه پرنم تريم
  • به کوي عشق تو جان در ميان راه نهم
    کلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم
  • در صدر ديده اي که چه اقبال ديده ايم
    بر آستان نگر که چه زار اوفتاده ايم
  • گوهري کز چشم من زاد آفتاب روي تو
    هم به دست اشک در پاي غمش پاشيده ام
  • از نحيفي همچو تار رشته ام در عقد او
    لاجرم هم بستر اويم وز او پوشيده ام
  • ني کم سعادت است اين کامد غم تو در دل
    چون دل سراي غم شد شادان چرا ندارم
  • به باران مژه در ابر مي جستم وصالش را
    کنون ناجسته دربارم چنان آمد که من خواهم
  • شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم
    که در گردن کمند زلف دود آساي او دارم
  • خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه
    تا سر به کله داري بر افسرت افشانم
  • نيم شب پي گم کنان در کوي جانان آمدم
    همچو جان بي سايه و چون سايه بي جان آمدم
  • تو را در دوستي رائي نمي بينم، نمي بينم
    چو راز اندر دلت جائي نمي بينم، نمي بينم
  • به هر مجلس که بنشيني توئي در چشم من زيرا
    که چون تو مجلس آرائي نمي بينم، نمي بينم
  • در اين صحرا ز هر نقشي که چشم از وي برآسايد
    بجز رويت تماشائي نمي بينم، نمي بينم
  • زهي هم تو هم عشق تو باد و آتش
    که خود در شما آب و سنگي نبينم