167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

بوستان سعدي

  • بخنديد کاي بلبل خوش نفس
    تو از گفت خود مانده اي در قفس
  • کسي گيرد آرام دل در کنار
    که از صحبت خلق گيرد کنار
  • شنيدم که در بزم ترکان مست
    مريدي دف و چنگ مطرب شکست
  • يکي فتنه ديد از طرف بر شکست
    يکي در ميان آمد و سر شکست
  • تو را ديده در سر نهادند و گوش
    دهن جاي گفتار و دل جاي هوش
  • که در هند رفتم به کنجي فراز
    چه ديدم؟ پليدي سياهي دراز
  • مرا امر معروف دامن گرفت
    فضول آتشي گشت و در من گرفت
  • که شرمش نيايد ز پيري همي
    زدن دست در ستر نامحرمي
  • همي کرد فرياد و دامن به چنگ
    مرا مانده سر در گريبان ز ننگ
  • برهنه دوان رفتم از پيش زن
    که در دست او جامه بهتر که من
  • زبان در کش ار عقل داري و هوش
    چو سعدي سخن گوي ورنه خموش
  • چو پير از جوان اين حکايت شنيد
    به آزار از او روي در هم کشيد
  • تو را هر که گويد فلان کس بدست
    چنان دان که در پوستين خودست
  • که ياد کسان پيش من بد مکن
    مرا بدگمان در حق خود مکن
  • به ناراستي در چه بيني بهي
    که بر غيبتش مرتبت مي نهي؟
  • مرا در نظاميه ادرار بود
    شب و روز تلقين و تکرار بود
  • گر او راه دوزخ گرفت از خسي
    از اين راه ديگر تو در وي رسي
  • به سبابه دندان پيشين بمال
    که نهي است در روزه بعد از زوال
  • کس از من نداند در اين شيوه به
    نبيني که فرتوت شد پير ده؟
  • نه مسواک در روزه گفتي خطاست
    بني آدم مرده خوردن رواست؟
  • يکي زان ميان غيبت آغاز کرد
    در ذکر بيچاره اي باز کرد
  • کسي گفتش اي يار شوريده رنگ
    تو هرگز غزا کرده اي در فرنگ؟
  • کسي پيش من در جهان عاقل است
    که مشغول خود وز جهان غافل است
  • يکي گفت با صوفيي در صفا
    نداني فلانت چه گفت از قفا؟
  • کسي قول دشمن نيارد به دوست
    جز آن کس که در دشمني يار اوست
  • غرض مشنو از من نصيحت پذير
    تو را در نهان دشمن است اين وزير
  • که در صورت دوستان پيش من
    به خاطر چرايي بد انديش من؟
  • ز ناداني و تيره رايي که اوست
    خلاف افگند در ميان دو دوست
  • ميان دو کس آتش افروختن
    نه عقل است و خود در ميان سوختن
  • برو پنج نوبت بزن بر درت
    چو ياري موافق بود در برت
  • همه روز اگر غم خوري غم مدار
    چو شب غمگسارت بود در کنار
  • چو مستور باشد زن و خوبروي
    به ديدار او در بهشت است شوي
  • اگر پارسا باشد و خوش سخن
    نگه در نکويي و زشتي مکن
  • تهي پاي رفتن به از کفش تنگ
    بلاي سفر به که در خانه جنگ
  • به زندان قاضي گرفتار به
    که در خانه ديدن بر ابرو گره
  • سفر عيد باشد بر آن کدخداي
    که بانوي زشتش بود در سراي
  • در خرمي بر سرايي ببند
    که بانگ زن از وي برآيد بلند
  • چون زن راه بازار گيرد بزن
    وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
  • اگر زن ندارد سوي مرد گوش
    سراويل کحليش در مرد پوش
  • چو در کيله يک جو امانت شکست
    از انبار گندم فرو شوي دست
  • چو در روي بيگانه خنديد زن
    دگر مرد گو لاف مردي مزن
  • زن شوخ چون دست در قليه کرد
    برو گو بنه پنجه بر روي مرد
  • گريز از کفش در دهان نهنگ
    که مردن به از زندگاني به ننگ
  • يکي گفت کس را زن بد مباد
    دگر گفت زن در جهان خود مباد
  • تو هم جور بيني و بارش کشي
    اگر يک سحر در کنارش کشي
  • پري چهره هرچ اوفتادش به دست
    ز رخت و اوانيش در سر شکست
  • نه هرجا که بيني خطي دل فريب
    تواني طمع کردنش در کتيب
  • رحيل آمدش هم در آن هفته پيش
    دل افگار و سربسته و روي ريش
  • در شهوت نفس کافر ببند
    وگر عاشقي لت خور و سر ببند
  • سر گاو و عصار ازان در که است
    که از کنجدش ريسمان کوته است
  • رود روز و شب در بيابان و کوه
    ز صحبت گريزان، ز مردم ستوه
  • ربوده ست خاطر فريبي دلش
    فرو رفته پاي نظر در گلش
  • چرا طفل يک روزه هوشش نبرد؟
    که در صنع ديدن چه بالغ چه خرد
  • محقق همان بيند اندر ابل
    که در خوبرويان چين و چگل
  • در اوقات سعدي نگنجد ملال
    که دارد پس پرده چندين جمال
  • مرا کاين سخنهاست مجلس فروز
    جو آتش در او روشنايي و سوز
  • نرنجم ز خصمان اگر برتپند
    کز اين آتش پارسي در تبند
  • اگر بر پري چون ملک ز آسمان
    به دامن در آويزدت بد گمان
  • فرومانده در کنج تاريک جاي
    چه دريابد از جام گيتي نماي؟
  • غني را به غيبت بکاوند پوست
    که فرعون اگر هست در عالم اوست
  • وگر کامراني در آيد ز پاي
    غنيمت شمارند و فضل خداي
  • که تا چند از اين جاه و گردن کشي؟
    خوشي را بود در قفا ناخوشي
  • وگر در سرش هول و مردانگي است
    گريزند از او کاين چه ديوانگي است؟!
  • زبان در نهندش به ايذا چو تيغ
    که بدبخت زر دارد از خود دريغ
  • وگر زن کند گويد از دست دل
    به گردن در افتاد چون خر به گل
  • چواني هنرمند فرزانه بود
    که در وعظ چالاک و مردانه بود
  • تو در وي همان عيب ديدي که هست
    ز چندان هنر چشم عقلت ببست
  • بود خار و گل با هم اي هوشمند
    چه در بند خاري تو؟ گل دسته بند
  • کرا زشت خويي بود در سرشت
    نبيند ز طاووس جز پاي زشت
  • چرا دامن آلوده را حد زنم
    چو در خود شناسم که تر دامنم؟
  • چو دشمن که در شعر سعدي، نگاه
    به نفرت کند و اندرون تباه
  • نفس مي نيارم زد از شکر دوست
    که شکري ندانم که در خورد اوست
  • نه در ابتدا بودي آب مني؟
    اگر مردي از سر بدر کن مني
  • چو نافش بريدند روزي گسست
    به پستان مادر در آويخت دست
  • پس او در شکم پرورش يافته ست
    ز انبوب معده خورش يافته ست
  • کنار و بر مادر دلپذير
    بهشتست و پستان در او جوي شير
  • به خونش فرو برده دندان چو نيش
    سرشته در او مهر خونخوار خويش
  • تو نيز اي که در توبه اي طفل راه
    به صبرت فراموش گردد گناه
  • نه در مهد نيروي حالت نبود
    مگس راندن از خود مجالت نبود؟
  • به حالي شوي باز در قعر گور
    که نتواني از خويشتن دفع مور
  • ازان سجده بر آدمي سخت نيست
    که در صلب او مهره يک لخت نيست
  • دو صد مهره در يکدگر ساخته ست
    که گل مهره اي چون تو پرداخته ست
  • رگت بر تن است اي پسنديده خوي
    زميني در او سيصد و شصت جوي
  • بصر در سر و فکر و راي و تميز
    جوارح به دل، دل به دانش عزيز
  • به انعام خود دانه دادت نه کاه
    نکردت چو انعام سر در گياه
  • زمستان درويش در تنگ سال
    چه سهل است پيش خداوند مال
  • عرب را که در دجله باشد قعود
    چه غم دارد از تشنگان زرود
  • کسي قيمت تندرستي شناخت
    که يک چند بيچاره در تب گداخت
  • شنيدم که طغرل شبي در خزان
    گذر کرد بر هندوي پاسبان
  • ز باريدن برف و باران و سيل
    به لرزش در افتاده همچون سهيل
  • وشاقي پري چهره در خيل داشت
    که طبعش بدو اندکي ميل داشت
  • قبا پوستيني گذشتش به گوش
    ز بدبختيش در نيامد به دوش
  • مگر نيک بختت فراموش شد
    چو دستت در آغوش آغوش شد؟
  • به آرام دل خفتگان در بنه
    چه دانند حال کم گرسنه؟
  • به گوش آمدش در شب تيره رنگ
    که شخصي همي نالد از دست تنگ
  • بناليد کاي طالع بدلگام
    به گرما بپختم در اين زير خام
  • يکي کرد بر پارسايي گذر
    به صورت جهود آمدش در نظر
  • يکي را که در بند بيني مخند
    مبادا که ناگه درافتي به بند
  • نه آخر در امکان تقدير هست
    که فردا چو من باشي افتاده مست؟
  • تو را آسمان خط به مسجد نبشت
    مزن طعنه بر ديگري در کنشت