167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • صد هزاران گوي زرين داشت چرخ از اختران
    ز آن همه يک گوي در خورد گريبانت نبود
  • فتنه را برسر گرفتم چون سرکار از تو داشت
    عقل را در پا فکندم چون بفرمانت نبود
  • تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
    آسمان با عشق بازي عهد و پيمان تازه کرد
  • عشق نو گر دير آمد در دل سودائيان
    هر که را درد کهن تر يافت درمان تازه کرد
  • هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
    در شکر ريز جمالت گوهر افشان تازه کرد
  • شو آينه حاضر کن در خنده ببين آن لب
    گر ديده نه اي هرگز کاتش گهر افشاند
  • گر در همه عمر از تو وصلي رسدم يک شب
    مرغ سحري بيني حالي که پر افشاند
  • اين تحفه طبعي را بطراز و به دريا ده
    باشد که به خوارزمش دريا به در اندازد
  • خاقاني است و جاني از غم به لب رسيده
    چون امر تو درآيد هم در زمان برآيد
  • انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
    داور نماند کز تو به داور نمي شود
  • روزم فرو شد از غم و در کوي عشق تو
    اين دود جز ز روزن من بر نمي شود
  • نثار باغ را گردون به دامن در همي پيچد
    گل اندر لکه زمرد ز حجله رخ همي پوشد
  • وگر باد صبا در باغ بوي زلف تو يابد
    به دل مهرت خرد حالي به صد جان باز نفروشد
  • کس چون تو نشان ندهد در کل جهان ليکن
    چون اين دل هر جائي هر جاي بسي باشد
  • پرده نو ساخت عشق، زخمه نو در فزود
    کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
  • لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد
    گر همه در خون کشد، پشت نبايد نمود
  • در ميان دل و دين حاصل عشاق تو چيست
    که چو حکم تو درآيد ز ميان آن نبرد
  • تا رخ و موي تو را در نرسد چشم بد
    مردم آن چشمها جمله سپند تو باد
  • من چه سگم اي دريغ کامده در بند تو
    آنکه منش بنده ام بسته بند تو باد
  • سحرا که کرده اي تو با زلف و عارض ارنه
    در گلشن ملايک شيطان چه کار دارد
  • چون ترک جان گرفتم در عشق روي چون تو
    بر من فلان چه گويد بهمان چه کار دارد
  • عشق تو گوهري که گنج روان بيرزد
    وهمم در اين فرو شد کو از چه کان برآمد
  • چشم ما بر دوخت عشق و پرده ما بردريد
    از در ما چون درآمد دل ز روزن برپريد
  • با چنين شوري که ناگه خاست نتوان خوش نشست
    با چنين کاري که در جنبيد نتوان آرميد
  • در خراباتي که صاحب درد او جان هاي ماست
    مائي ما نيست گشت و اوئي او ناپديد