167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • گوئيم حج تو هفتاد و دو حج بود امسال
    اين چنين تحفه مکن تعبيه در بار مرا
  • دي ياسجي ز ترکش جانانت گم شده است
    دل و اشکاف و ياسح او در ميان طلب
  • گر نيست گشتي از خود و با تو توئي نماند
    از نيستي در آينه دل نشان طلب
  • خاقانيا پياده شو از جان که دل توراست
    بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب
  • مست تمام آمده است بر در من نيم شب
    آن بت خورشيد روي و آن مه ياقوت لب
  • ماويز در فلک که نه بس چرب مشرب است
    برخيز از جهان که نه بس خوب مفرش است
  • دست قبا در جهان نافه گشاي آمده است
    بر سر هر سنگ باد غاليه ساي آمده است
  • آنچه ز سوداي تو در دل خاقاني است
    نيست به عالم سري کو پي تو آن نداشت
  • اندر جهان چنان که جهان است در جهان
    او را به هر صف که بجوئي نظير نيست
  • او را نظير هست به خوبي در اين جهان
    خاقان اکبر است که او را نظير نيست
  • ديده شوخ تو را کشتن خلق آئين شد
    تا کي اين ظلم، در اين ديده همانا نم نيست
  • رو که سلطان جمالي تو و در عالم عشق
    آخرين صف ز گدايان تو جز آدم نيست
  • چون به صد تير بخستي دل خاقاني را
    خود در آن، حقه نوشين تو يک مرهم نيست
  • يوسف گم گشته ما زير بند زلف توست
    گه گهي ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
  • زلف تو گر خاتم از دست سليمان در ربود
    آن بر او بگذار وز لعلت يکي خاتم فرست
  • رخت خاقاني در اين عالم نمي گنجد ز غم
    غمزه اي بر هم زن و او را بدان عالم فرست
  • کيست که در کوي تو فتنه روي نيست
    وز پي ديدار تو بر سر کوي تو نيست
  • روي تو جان پرورد خوي تو خونم خورد
    آه که خوي بدت در خور روي تو نيست
  • اکنون که ديدي آن سر زنجير مشک پاش
    زنجير مي گسل که خرد حلقه بر در است
  • از کس ديت مخواه که خون ريز تو تويي
    نقب از برون مجوي که دزد اندرون در است
  • نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آب
    تا دل در آب و آتش آن نازنين گريخت
  • خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفت
    باز به پيرانه سر، عشق تو از سر گرفت
  • دل به دست خويشتن شد کشته در پاي غمت
    خود به خود کرد اين و جرم خويشتن بر من گرفت
  • تو هم هستي در اين طوفان وليکن
    تو را تا کعب و ما را تا به فرق است
  • هر که سر گم کرد و دل در کار تو
    چون سر زلف تو بي سامان بماند