167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • با من راه نشين خيز و سوي ميکده آي
    تا در آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم
  • چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
    اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
  • طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
    در راه جام و ساقي مه رو نهاده ايم
  • ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم
    از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
  • با چنين گنج که شد خازن او روح امين
    به گدايي به در خانه شاه آمده ايم
  • تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
    سال ها شد که منم بر در ميخانه مقيم
  • در ميخانه ام بگشا که هيچ از خانقه نگشود
    گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
  • اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر
    به خاطر دار اين معني که در خدمت کجا گفتيم
  • از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت
    بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم
  • بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
    فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم
  • چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
    که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم
  • کو جلوه اي ز ابروي او تا چو ماه نو
    گوي سپهر در خم چوگان زر کشيم
  • نيست در کس کرم و وقت طرب مي گذرد
    چاره آن است که سجاده به مي بفروشيم
  • خشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست
    تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بکنيم
  • حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
    چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان
  • دايم به لطف دايه طبع از ميان جان
    مي پرورد به ناز تو را در کنار حسن
  • مي فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين
    بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
  • در حق من لبت اين لطف که مي فرمايد
    سخت خوب است وليکن قدري بهتر از اين
  • آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد
    گو در اين کار بفرما نظري بهتر از اين
  • به جان پير خرابات و حق صحبت او
    که نيست در سر من جز هواي خدمت او
  • تخم وفا و مهر در اين کهنه کشته زار
    آن گه عيان شود که بود موسم درو
  • چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
    بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو
  • شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
    کاين سر پرهوس شود خاک در سراي تو
  • غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستي
    نگارين گلشنش روي است و مشکين سايبان ابرو
  • خط عذار يار که بگرفت ماه از او
    خوش حلقه ايست ليک به در نيست راه از او