167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
    ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
  • جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
    ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
  • چو ذکر خير طلب مي کني سخن اين است
    که در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
  • قلب بي حاصل ما را بزن اکسير مراد
    يعني از خاک در دوست نشاني به من آر
  • در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
    ز ابرو و غمزه او تير و کماني به من آر
  • در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
    ساغر مي ز کف تازه جواني به من آر
  • دي در گذار بود و نظر سوي ما نکرد
    بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر
  • بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار
    روز فراق را که نهد در شمار عمر
  • گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
  • در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
    سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور
  • حافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار
    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
  • چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشک
    که نقش خال نگارم نمي رود ز ضمير
  • در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
    بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير
  • ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
    در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير
  • صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
    سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
  • صوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش
    بشکست عهد چون در ميخانه ديد باز
  • غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
    پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
  • در ازل داده ست ما را ساقي لعل لبت
    جرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز
  • بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
    که در مقام رضا باش و از قضا مگريز
  • از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
    که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس
  • به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
    زحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس
  • گفت وگوهاست در اين راه که جان بگدازد
    هر کسي عربده اي اين که مبين آن که مپرس
  • زان باده که در ميکده عشق فروشند
    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
  • جاي آن است که خون موج زند در دل لعل
    زين تغابن که خزف مي شکند بازارش
  • بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
    اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش