167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان حافظ

  • چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
    که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد
  • دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
    تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
  • اشک من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
    طالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد
  • بي دلي در همه احوال خدا با او بود
    او نمي ديدش و از دور خدايا مي کرد
  • مباش بي مي و مطرب که زير طاق سپهر
    بدين ترانه غم از دل به در تواني کرد
  • صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي آورد
    دل شوريده ما را به بو در کار مي آورد
  • فروغ ماه مي ديدم ز بام قصر او روشن
    که رو از شرم آن خورشيد در ديوار مي آورد
  • خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
    که نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي گيرد
  • بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
    که فکري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد
  • صراحي مي کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
    عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي گيرد
  • از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
    که غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي گيرد
  • ميان گريه مي خندم که چون شمع اندر اين مجلس
    زبان آتشينم هست ليکن در نمي گيرد
  • شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است
    کلاهي دلکش است اما به ترک سر نمي ارزد
  • در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
    عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
  • نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
    گره بگشود از ابرو و بر دل هاي ياران زد
  • اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
    عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
  • و گر به رهگذري يک دم از وفاداري
    چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
  • من آن فريب که در نرگس تو مي بينم
    بس آب روي که با خاک ره برآميزد
  • به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
    تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد
  • خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
    تا سيه روي شود هر که در او غش باشد
  • غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
    شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
  • بدان هوس که به مستي ببوسم آن لب لعل
    چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
  • دريغ و درد که در جست و جوي گنج حضور
    بسي شدم به گدايي بر کرام و نشد
  • مغبچه اي مي گذشت راه زن دين و دل
    در پي آن آشنا از همه بيگانه شد
  • اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
    شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند